تبليغاتX
اتوبوس آبی
دوازدهم آبان 1388

امروز به دعوت یکی از دوستان ، قرار است برویم دربند و بعد از یک ورزش ِ کامل ، صبحانه ی مفصلی هم بزنیم. رویم نشد بهش بگویم که مدتهاست صبحانه نمی خورم. یعنی در طول ِ روز تنها دو وعده دارم ؛ نهار و شام. میلم نمی کشد صبحانه بخورم. آخرین بار ، یک صبح ِ پاییزی ، با اکبر آقا  بقال محله مان ، صبحانه خوردم.

در محل کسی پیدا نمی شد که اکبر آقا را نشناسد. تنها بقالی محل را ، سالها بود که فقط خودش داشت و بس. یک مغازه ی کوچک و نا مرتب ، که دیوار هایش با عکس هایی از بهروز و فردین و ملک مطیعی و همینطور عکس ِ فوتبالیست های قدیمی ، یا در واقع دروازه بان های قدیمی مثلِ ِِعزیز اصلی و حجازی و عابدزاده پر شده بود. هر وقت که بهش می گفتی چرا بین فوتبالیست ها ، فقط عکس دروازه بان ها را گذاشتی ، سرش را به سمت ِ عکس ها بر میگرداند و با صدایی از سر ِ شوق می گفت : " چون که فوتبال یعنی دروازه و دروازه یعنی دروازه بان. اصن هر تیمی که یه دروازه بان شیشدونگ داشته باشه معروف تر میشه. دروازه بان ، کاری به کار ِ کسی نداره. فقط باید مواظب باشه گل نخوره. ولی بقیه بازیکونا چی. مفت نمی ارزن "

ولی همه می دانستند که اکبر آقا روزی قرار بوده دروازه بان باشد و بد ِ روزگار نگذاشته. همانطور که نگذاشته بازیگر شود. هیچکس درست نمی دانست که این بد ِ روزگار چه شرحی دارد و در تمام ِ این سالها ، فقط همین دو کلمه بودند که به عنوان دلیل بیان می شدند.

عاشق ِ بهروز بود و تمام ِ فیلم هایش را از اول تا آخر حفظ بود. گاهی اوقات که حالش خوش بود ، وقتی ازش می خواستی یکی از فیلم های بهروز را بدهد ببینی ، با صدای خود ِ بهروز و با همان دهان کج ، ابرو های کلفت اش را در هم می کشید و سرش را می گرفت بالا و می گفت : " چی میگی خان دایی . همین فردا که آفتاب بیاد لب ِ دیفال ، همه یادشون میره ما کی بودیم و باس چی رفتیم. همونطور که ما یادمون رفته " بعد که اینرا می گفت ، می رفت سراغ ِ کمد ِ کوچک ِ گوشه ی مغازه و یکی از آن نوار ویدئویی ها را می کشید بیرون.

همیشه ی خدا ، بساط آهنگ اش هم جور بود. از هایده و داریوش گرفته ، تا بنان و شجریان و فرهاد. خودش هم با همه ي آهنگ ها می خواند و انصافن ، صدایش بد هم نبود. یک ضبط و پخش کهنه داشت و کلی کاست ِ قدیمی.

مدتها بود که یک سوپر مارکت اساسی راه افتاده بود و تازه به دوران رسیده های محل ، حتا برای خرید ِ کوچکترین مایحتاج شان هم طرف ِ بقالی اکبر آقا آفتابی نمی شدند. خودشان هم می دانستند خوشرویی ِ اکبر آقا را در آن سوپرمارکت پیدا نمی کنند ، ولی بهرحال آنجا سوپر مارکت بود و مغازه ی اکبر آقا ، بقالی. البته استثناهایی هم وجود داشت ؛ اکبر آقا لواشک و آلوچه های منحصر به فردی داشت که صاحب سوپرمارکت به خواب هم نمی دید. از آن آلوچه هایی که هر چقدر ظاهر ِکثیف تري داشته باشند خوشمزه ترند. تازه به دوران رسیده های محل هم بعضی اوقات محتاج اکبر آقا می شدند. مگر می شد آن رنگ های هوس برانگیز را دید و به راحتی گذشت ؟

از آن زمان که بچه مدرسه ای بودم ، بابت رفاقت پدرم و اکبر آقا که از آن رفاقت های گرمابه گلستانی بود ، عادتم شده بود روزهایی که صبح زود از خانه می آمدم بیرون ، صبحانه ی مختصرم را پیش ِ اکبر آقا بخورم. آن موقع ها با پدرم می رفتیم. اما بعد ها دیگر پدری در کار نبود ولی عادت صبحانه خوردن پیش ِاکبر آقا ، پابرجا ماند.

صبح ها قبل از رفتن سر ِ کار ، می رفتم پیش ِ اکبر آقا و چای و یک لقمه از پنیر تبریز اش می خوردم و اگر جفت مان دل و دماغ داشتیم ، تا چند دقیقه سر به سر هم می گذاشتیم و بعدش من می رفتم پی کارم و اکبر آقا هم مشغول ِ کارش میشد. او هم دیگر عادت کرده بود به این صبحانه خوردن با من. من هم همینطور. چند سال ِ پیشتر که مادر هم فوت کرد ، من دیگر کمتر خانه بودم. صبح تا غروب که سر ِ کار بودم و بعد از آن اگر خسته نبودم ، یا در شهر چرخ می زدم ، یا سینما می رفتم و یا می آمدم پیش خود ِ اکبر آقا. او سالها بود که هیچکس را نداشت . همه قدیمی های محل ، تنها شدنش را هم می گذاشتن داخل ِ همان دو کلمه ی بد و روزگار. چند بار تا خواستم تمام ِ جزئیات را بفهمم ، موضوع را عوض کرد و نگذاشت این کنجکاوی ِ چندین و چند ساله بر طرف شود.

آن صبح عجله داشتم. به سرعت لباس هایم را پوشیدم و حاضر شدم. حدود ِ 2 ، 3 نصف ِ شب ، صدای جیغ و دادی بیدارم کرده بود و تا یک ساعتی ، روی تخت این دنده به آن دنده شده بودم تا خوابم ببرد. به همین خاطر صبح دیر بلند شده بودم و عجله داشتم.

با قدم های تند از کوچه گذشتم و به نبش کوچه و بقالی اکبر آقا رسیدم. بسته بود. امکان نداشت اکبر آقا بیشتر از 5 صبح بخوابد. فکر کردم شاید جیغ و داد شب ِ گذشته ، او را هم بدخواب کرده و مجبورش کرده تا 7 صبح بخوابد.

غروب که برگشتم ، روی کرکره ی مغازه ، پارچه ی سیاهی بود که خبر ِ مُردن اکبر آقا را می داد. چند نفر از اهالی محل ، جلوی مغازه ایستاده بودند و حلوا پخش می کردند.

نمي دانم چرا ، اما وقتي اين صحنه را ديدم ياد ِ آن نوشته که با قاب ِ چوبي ِ شکسته اي روي ديوار ِ کناري ِ مغازه ي اکبر آقا ايستاده بود افتادم. اکبر آقا تابلو را جوري به ديوار زده بود که مدام جلوي چشمش بود و جز خودش و من ، کمتر کسي آن را ديده بود. جايي نبود که هر کسي ببيند. نوشته ، اين بود :

" از آن زمان که آرزو ، چو نقشي از تلاش بود ، تمام جستجوي دل ، سوال بي جواب بود

نه فرصت شکايتي ، نه قصه و روايتي ، تمام جلوه هاي جان ، چو آرزو به خاک شد ...  "

از آن به بعد ، هیچوقت پیش نیامد صبحانه بخورم. راستش صبحانه خوردن ، یک آدم درست و حسابی می خواهد که بعد از اکبر آقا پیدا نشد. قبل از آن هم پيدا نمي شد انگار و احتمالن اگر اکبر آقا نبود ، من روزهاي همان چند سال را هم بي صبحانه مي گذراندم.

الان هم مانده ام چطور به دوستم بگویم که اشتهای صبحانه خوردن ندارم ؛ هيچوقت نداشتم.

 

پايان

                                                          ***

پانوشت : روزنامه ي سرمايه هم تعطيل شد.

پانوشت : امروز ۱۳ آبان ، با وجود هشدار نيروهاي امنيتي ، باز هم تهران را اعتراض و درگيري فرا گرفت.

گزارش دستگيري هاي شب گذشته و همينطور حوادث امروز را در اینجا بخوانيد.


    * سیاوش . ص  | 

ششم آبان 1388

برای  م.ح

 

یک ساعتی بود که دانه های درشت و سبک ِ برف ، از آنها که در کمتر از سی دقیقه ، زمین و زمان را می پوشانند ، می بارید و آرام نمی گرفت. زمین و زمان به اندازه ی دو بار و خُرده ای ، پوشیده شده بود. شب ِ تعطیلی بود ، و با وجود ِ هجوم سهمگین و شاعرانه ی برف ، خیابان شلوغ بود. هر کدام از مردم ، دست ِ کسی دیگر ، کسی که یا عشق اش بود و یا قرار بود عشق اش باشد را ، گرفته بود و ول نمی کرد. انگار که داشتند برایِ رها نکردن ِ همدیگر در سختی ها تمرین می کردند. اما نه ، خودشان هم می دانستند ، می دانستند که دستهای شان ، از زور ِ سرما در هم شده بود. شاید اگر بلور های برف و توده ابر های باردار ِ منسجم نبودند ، اگر آفتاب ِ گرم و جوشانی بود و از تمام ِ منافذ ِ زمین ، حرارت حمله می کرد ، دست ها جایی دیگر بودند. جایی که خُنک باشد ، و آنجای خُنک ، مطمئنن دست ِ کسی دیگر ، کسی یا عشق شان باشد و یا قرار باشد عشق شان شود ، نبود.

تمام ِ اینها در ذهن ِ او می چرخیدند.

خودش را از جمعیتی که مثل ِ کرم های ماهیگیری در هم می لولیدند ، گذراند و به ورودی ِ ساختمان رساند. کلاه ِ سیاه و نسبتن گرمی سرش گذاشته بود و یقه ی پالتویش را تا بالای دهانش رسانده بود. چند روزي بود که صورتش را اصلاح نکرده بود و ته ريشي در آورده بود. عینک کهنه ی دور سیاهش را مثل همیشه بر چشم داشت و چتر ِ سیاهش را با دست نگه داشته بود. سردش نبود و اگر بود ، به انگشتان پاهایش خلاصه می شد. سردی ِ وحشتناک ِ کف ِ کفش هایش ، انگشتانش را از هر چه حس ، خالی کرده بود. با این حال توانست خودش را از میان ِ مردم عبور دهد و به ساختمان برساند. داخل ِ ساختمان حتمن گرم بود. حداقل گرمتر بود.

سر و صدا و همهمه ی تماشاگران در وارد شدن شان به ساختمان ، کاملن طبیعی و عادی بود. به یاد ندارد روزی ، شبی آمده باشد اینجا و صدایی نشنیده باشد. صدای باز شدن ِ بسته های چیپس و تخمه و انواع و اقسام نوشیدنی ها ، صدای باز و بسته شدن درهای متوالی ِ کنار ِ هم و از همه مهمتر ، صدای حرف های در هم و برهم ِ مردم.

سینما شهر را ، از سالهای نوجوانی ، حتا قبلترش می شناخت. ساختمانی با نمای ِ سنگی و ساده و زیبا ، و چراغ های آبی ِ کوچکی که اسم ِ سینما را ساخته بودند. داخلش یک راهروی طولانی داشت که اوایل ، با قاب ِ عکس هایی از کارگردان ها ، بازیگر ها ، فیلم بردار ها و آپاراتچی های مشهور پُر شده بود. در انتهای راهرو ، سالن ِ انتظار نسبتن کوچکی بود که وسطش دو ستون ِ گچ کاری شده قرار داشت.

چند سال ِ پیش ، برای پول در آوردن ، برای بیشتر در آوردنش ، قاب ها را برداشتند و راهرو را با میز و صندلی های چوبی پُر کردند. مردم می رفتند از بوفه ی تازه تاسیس خوراکی می خریدند و روی صندلی ها می نشستند و می خوردند و حرف می زدند و بر همین اساس ، راهرو را صدا های چند برابر شده و سرسام آور می گرفت. این را هیچکس نمی فهمید ؛ هر کس که خود نقشی در آن طوفان ِ صدا داشت ، متوجه نمی شد. تنها کسانی متوجه این قضیه می شدند که هیچگونه آوایی از دهان شان بر نمی آمد ، کسانی که تنها بودند و حرفی نداشتند بزنند. در واقع ، کسی نبود که برایش حرف بزنند. تا چند سال ِ پیش ، خودش هم یکی از کسانی بود که دیوانه کنندگی صدا ها را نمی فهمید. اما دیگر پس از گذشت ِ چند سال ، به نویز ها عادت کرده بود و اینجوری راحت تر بود. آنشب که مسلمن خیلی راحتتر بود ؛ آنشب تنها بودن باعث می شد دست و پایش باز باشد. چند نفر دنبالش بودند و قطعن تا پیدایش نمی کردند ، آرام نمی شدند. چند روز بود که تعقیب اش می کردند و  داخل ِ سینما از امن ترین جا ها بود.

یک لیوان از کنار ِ آبخوری ِ داخل راهرو برداشت و زیر ِ شیر ِ آب گرفت. لوله های آب را قطع کرده بودند ؛ به نظرش مضحک و ابلهانه آمد که مدیر سینما ، به خاطر زمستان و سرما ، آب را قطع کرده. چون زمستان است کسی تشنه نمی شود ؟ چون سرد است ؟

احساس تشنگی مفرط می کرد. قبل از دست بُردن به شیر ِ آب ، اینقدر ها تشنه نبود. اما حالا ، با درک ِ پیدا نشدن ِ آب در داخل ساختمان ، زبانش خشک شده بود و به دهانش چسبیده بود. نوشیدنی های گرم ، فقط گرمش می کردند و چیزی از تشنگی اش جبران نمی کردند. ولی چاره ای نبود ، یک چای داغ با یک لیموی نصف شده و یک بسته ی کوچک ِ شکر را که در ظرفی پلاستیکی قرار داشتند ، از بوفه دار خرید و روی یکی از همان صندلی هایی که در راهرو ، روی چهار پایش ایستاده بود ، نشست.

از شیشه های مثلثی شکل نزدیک ِ سقف که با نرده های آهنی محصور شده بودند ، می توانست بارش ادامه دار ِ برف را ببیند ؛ حالا شده بود حدود ِ یک ساعت و پانزده دقیقه که یکریز می بارید. آسمان از شدت سرما به سرخی می زد و انگار به غیر از انسان ، هیچ موجود زنده ای حوصله ی این سرما را نداشت. از زمان بیرون آمدنش ، نه گنجشکی دید ، نه گربه ای و نه حتا سگ یا موشی.

بر خلاف ِ پیشبینی اش ، چای تشنگی اش را کم کرده بود. البته احتمالن تکه های لیمو این کار را کرده بودند. صدای بلندگو ها با خرخری که همیشگی بود ، بلند شد و اعلام کرد فیلم تا چند دقیقه ی دیگر شروع خواهد شد. انگار که همه را برق گرفته باشد ؛ راهرو و سالن انتظار ِ انتهایش ، به یکباره خالی شد. همه به سرعت خود را به سالن اصلی رسانده بودند. جاهای خوب ، جاهایی که هم صدای خوب و هم تصویر خوب داشته باشد کم بود.

او هم رفت و خودش را به سالن اصلی رساند. روی یکی از صندلی ها که دو صندلی اطرافش را کسی نگرفته بود نشست. همانطور که می دانست ، جای خوبی نبود. اما آنشب او بیشتر برای امنیت آمده بود سینما تا برای فیلم دیدن.

اسم ها یکی پس از دیگری ، با عجله روی پرده آمدند و فیلم شروع شد.

هر سکانس فیلم ، پیش از تمام شدن ِ سکانس قبلی ، شروع می شد و هر شخصیت ، بدون آنکه بگذارد شخصیت دیگر دیالوگ اش را بگوید ، حرف می زد. به دفعات زیاد ، بوم ِ صدا آمد داخل کادر و یکی دوبار حتا به سر ِ بازیگر ها برخورد کرد. صدا قطع و وصل می شد و تصویر کج و کوله. کارگردان پشت ِ سر ِ هم کات می کرد و از بازیگر ها و گریمور و فیلم بردار ایراد می گرفت. تهیه کننده می آمد و سر ِ قرارداد ها با عوامل جر و بحث می کرد.

فکر کرد حتمن از این فیلم های جدید است که فقط پشت صحنه را نشان می دهند. فیلم های روشنفکرانه ای که تنها در چند جشنواره ی خارجی ِ نه چندان معتبر نمایش داده می شوند ، و از آنجا که هیات داوران آن جشنواره ی نه چندان معتبر ، چیزی از سینمای کشور نمی داند ، به فیلم ، بر مبنای تصاویر ِ مسخره ای که نشان می دهد ، جایزه می دهد.

در صحنه ای از فیلم ، یکی از بازیگران باید به آن یکی تیر می زد. اما مثل ِ اینکه مسئول تدارکات به جای گلوله های مشقی ، واقعی گذاشته بود ؛ به محض شلیک ، بازیگر مُرد. باز هم پشت ِ صحنه ادامه داشت ؛ تصویر را قطع نکردند و می شد دید که کارگردان و عوامل دیگر ، به سرشان می زدند و نمی دانستند چه کار کنند. در همین حین ، پلیس وارد ِ ماجرا شد و کارگردان و تهیه کننده و مسئول ِ تدارکات را دستگیر کرد و بُرد. یکی از بازیگر ها ، که زنی بلوند با چشم های آبی بود ، خیره شد به دوربین. نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر ِ گریه. بازیگر مردی آمد آرامش کند ، اما خودش هم گریه اش گرفت. جز این دو ، کس ِ دیگری در کادر نبود. همدیگر را در آغوش گرفته بودند ، می لرزیدند و گریه می کردند. یکدفعه ، محلی که این دو در آن بودند تغییر کرد و تبدیل شد به خانه ای بالای یک تپه ی مشرف به ساحل. چیزی نگذشت که تصویر به آرامی سیاه شد و پایان فیلم را اعلام کرد. در انتهای فیلم ، نوشته ای به عنوان توضیح آمد که تهیه کننده ، عامل قتل بازیگر شناخته و به حبس ابد محکوم شد ، و مسئول تدارکات به اتهام شرکت در قتل به صورت ناخواسته ، به چند سال زندان محکوم شد. بقیه ی عوامل هم از شدت وحشتناکی ِِ حادثه ، دیوانه شدند و به دیوانه خانه فرستاده شدند. دختر ِ چشم آبی فیلم ، تنها کسی بود که سالم ماند ، اما دیگر فیلمی بازی نکرد. مردی که در سکانس پایانی ، او را در آغوش گرفته بود هم یکی از همان کسانی بود که به دیوانه خانه فرستاده شد.

مانده بود این دیگر چه فیلمی بود ؛ عجیب ، عاشقانه ، خنده دار و غریب. همه تماشگران داشتند گریه می کردند. او مبهوت مانده بود که چه شد برای دیدن ِ این فیلم بلیط خرید. هر چند خیلی هم بدش نیامده بود.

از در ِ سالن که بیرون آمد ، برای مرتب کردن لباس هایش رفت سراغ ِ آینه ی تمام قدی که در راهرو بود. چقدر شبیه ِ بازیگر مرد بود ؛ همان موها ، ابروها ، چشم ها. با اینکه بازیگر ِ مرد فیلم را قبلن در هیچ فیلمی ندیده بود ، اما ازش خوشش آمده بود و از اینکه شبیه او بود ، ذوق کرده بود.

حواسش به خودش بود که ناگهان در آینه ، تصویر ِ دو مرد ِ سفید پوش ، همان ها که دنبالش بودند را هم دید. نمی دانست از کجا پیدایش کرده بودند ، ولی می دانست راه فرار ندارد.

دستانش را به آرامی گرفتند و از او درباره چطور بودن فیلم سوال کردند. راهرو خالی ِ خالی بود و هر از گاهی صدای فریادی از در های متوالی ِ کنار ِ هم بیرون می آمد.

در ِ اتاقی را باز کردند و او را بردند داخل. زنی بلوند که چشمهایی آبی داشت ، رویش را به طرف ِ او برگرداند. به طرز ِ زیبا و غریبی ، شبیه بازیگر ِ فیلم بود. چشم ها ، موها و لبها ، همان ها بود که در فیلم دیده بود. زن با او حرف می زد ، ولی او به غير از صداهایی گنگ و مبهم چيزي نمي شنيد.

یکی از مردان ِ سفید پوش ، سِرنگی را در رگ اش فرو کرد. تصویر ِ جلوی چشمانش ، درست مثل ِ آخر فیلم ، به آرامی ، تا مرز ِ سیاه شدن پيش رفت. پس از مدتها توانست مفهوم چند کلمه را درک کند ؛ زن ِ بلوند ، مردان سفید پوش را دکتر خطاب و ازشان در باره حال ِ او سوال می کرد.

آن دو مرد ِ سفید پوش هم می گفتند خوابش بُرده است. می گفتند اگر همینطور پیش برود ، تا چند ماه ِ دیگر مرخص خواهد شد. چشمانش به آرامی باز شد. گویی فیلم ِ دیگری شروع شده بود.

پایان

                                                              ***

پانوشت : این داستان ، سومین قسمت از سه گانه ی دیوانه خانه بود. قبلی ها را اینجا و اینجا بخوانید.


    * سیاوش . ص  | 

سوم آبان 1388

یکی بود یکی نبود.

برف می بارید. خیابان را سکوت ، خیابان را یخ ، تنهایی ، فرا گرفته بود. خاطرات نم برداشته بودند. از هر پنجره می شد دید ؛ خاطراتی که به اُمید خشک شدن ، روی بند های رنگی آویزان بودند. پنجره ها باز بودند و آدم ها ، لب پنجره ها. این یکی سیگار می کشید ، آن یکی اشک می ریخت. یکی در حال ِ جان دادن و دیگری در حال ِ بی حالی. زنی همچنان داشت خاطرات باقی مانده را روی رخت پهن می کرد و مردی ، خاطرات خشک شده را نصیب ِ شومینه و آتش می کرد. قانون بود ؛ خاطرات باید روی بند آویزان ، و پس از خشک شدن ، خوراک ِ آتشی سوزان می شدند.

گربه ی سفید و کوچکی ، از شدت سرما به چاه فاضلاب پناه بُرده بود. سگ های سیاه ِ یخ زده ، به طرز مشمئز کننده ای ، خود را به آن طرف ِ خیابان می کشاندند. کیسه ی مشکی غذا هاي تازه ، در دست پیرمرد کثیف بود ؛ چروکیده ، چرکیده و آلوده. سالها بود که سگ ها از دست او غذا می گرفتند. غذا ها ، تکه جنازه های دختر و پسر های جوان ، اما پیر بود. رسم ِ هر شب بود ؛ چند دختر و پسر که با بقیه اهالی فرق داشتند و حرف های دیگری می زدند ، تکه تکه می شدند و تحویل پیرمرد می شدند ؛ رسمی بود چندین و چند ساله.

سگ ها ، بدشان نمی آمد. از ته مانده ی خورده های پیرمرد ، از انتهای رگ ها و استخوان های جنازه ها می خوردند و کیفور می شدند. پیرمرد هم ، همزمان که سگ ها را سیراب می کرد از خون ، چشم های از حدقه در آمده اش را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد و چند نفری را برای معرفی به " کمیته ی شناسایی متفاوتان و پُرحرفان " صید می کرد. آخرین اعلام ِ تابلوی اعلانات ، از افزایش چشمگیر ِ متفاوتان و پُرحرفان حکایت می کرد. پیرمرد ، بیشتر انتخاب می کرد ، بیشتر می خورد و بیشتر سیراب می کرد سگ ها را. عادت شده بود.

دختری که اشک می ریخت ، پسری که با خودش حرف می زد و مردی میانسال ، که خاطرات خشک شده اش را ، آتش نزده بود. زنی هم بود که چشمان ِ آبی اش مدام می چرخید و توام با این چرخش ، حرف هایی که نباید می زد را ، روی کاغذ می آورد. اینها صید های بعدی بودند.

برف ، هنوز هم بارید. چند شب ِ دیگر هم آمد و رفت. هر شب ، اهالی کمتر می شدند. گروه های دیگری هم به لیست کسانی که باید صید می شدند ، اضافه شده بودند. " بینندگان و شنوندگان و چند نفر ِ دیگر ". قید ِ چند نفر دیگر ، باعث شده بود ، پیرمرد هر که را می خواست به کمیته معرفی کند. سگ ها بیشتر و بیشتر می شدند. صدای ناله ی شهوت آلود شان ، همه جا را گرفته بود. مدام می زاییدند و می خوردند و خود را روی هم می انداختند.

شبی دیگر بود. پیرمرد ِ کثیف ، باز هم شکم ِ سگ ها را پر می کرد و چشمان ِ خودش را پرت. چند نفر را شناسایی کرد و آدرسشان را روی پوست ِ آهویی که داشت ، نوشت.

دستور ِ جدید ، فراموشی ِ دائمی اهالی بود. "هیچکس هیچ چیز در خاطره اش نداشته باشد ، هیچ چیز "

صدای زوزه ی سگ های تشنه به خون و شهوت ، گوش ِ اهالی را کر کرده بود. سمعکی پیدا نمی شد و اگر هم می شد ، در مقابلش باید هزاران چیز ِ دیگر را از دست می دادی. یکی شان ، جانت بود. علاوه بر این ، با فرض اینکه سمعک هم گیرت می آمد ؛ چه فایده ، صدای سگ ها نمی گذاشت چیز ِ دیگری شنیده شود.

زنی ، گریه می کرد ، مردی آه می کشید و بغض می کرد ، پسری می مُرد و دختری جان می داد.

مصوبه ی پیشنهادی ِ جدید : " مُردن ، درجه ی شهروندی را به بالاترین میزان می رساند. بمیرید تا به شهروند نمونه تبدیل شوید "

تقریبن همه ایمان آورده بودند به مصوبه ی جدید و سعی می کردند به هر راهی بمیرند. تقریبن ، همه ، مُرده بودند. پیرمرد راحتتر می توانست صید کند ، ولی مسئله این بود که اهالی ِ زنده به کمترین حد رسیده بودند. کمترین تعداد ، در تمام ِ سالهای اخیر.

آن شب هم به سختی ، چشمانش را می چرخاند و پرتاب می کرد. هیچکس زنده نبود. بچه ای در حال ِ بازی کردن بود. دیگر نمی توانست. باید این یک نفری را که بعد از این همه مدت پیدا کرده بود ، معرفی می کرد. آخرین فرمان هم که برای معرفی ، دلیل نمی خواست. زل زد به پنجره ؛ شناسایی مراحل آخر خود را طی می کرد. بچه ، برگشت. با تفنگ ِ پلاستیکی ایِ که دستش بود ، تیری را نشانه رفت. گلوله ی پلاستیکی به میان چشم های پیرمرد ِ کثیف اصابت کرد. چشم هایش ، در آمد و روی زمین افتاد. سگ ها ، که گرسنه ، که تشنه بودند ، برای بدست آوردن چشم ها به سر و کله ی هم می زدند ؛ حواس شان به چشم ها نبود دیگر. در همین حین ، گربه ی سفید و کوچکی که در چاه ِ فاضلاب مانده بود ، به سمت ِ چشم ها آمد. سگ ها همچنان در حال ِ چنگ انداختن به هم بودند و یکی پس از دیگری کشته می شدند و روی زمین می افتادند.

گربه چشم ها را با دست حرکت داد ؛ یکی شان ترکید و آن یکی قل خورد. گربه به ضربه زدن ادامه داد و چشم ، به قل خوردن. سگ ها مُرده بودند ، گربه در حال بازی با چشم بود و بچه ، در حال خندیدن از بازی گربه. پیرمرد ِ کثیف ِ چرک و آلوده ، دیگر چشمی ، دیگر جانی ، دیگر نفسی نداشت.

 آن یکی که بود ، دیگر نبود و آن یکی که نبود ، همچنان نبود.

 پایان

                                                         ***


    * سیاوش . ص  | 

بیست و نهم مهر 1388

نمی دانم چرا وقتی آمد در ِ خانه را زد ، بی اختیار ، یقه اش را دو دستی گرفتم و آن فحش ها را نثارش کردم . هنوز هم نمی توانم بفهمم ، من که همیشه به یکسری قواعد پایبندم ، چطور توانستم آن حرکت را انجام دهم . دعوا کردن و بدتر از آن ، فحش دادن ؛ نمی توانم حتا تصورش را کنم. تازه تف هم کردم توی صورتش . به زور یقه اش را از دستم در آورد و رفت. فکر کردم رفته سراغ چماقی چیزی ، اما نیامد. تا چند ساعت خبری ازش نشد.

باید مثل دفعه های پیش ، به آرامی جواب اش را می دادم و نمی گذاشتم کار به اینجا بکشد. شاید حق دارد ؛ شاید نمی خواهد ببیند در خانه مان چطور مهمانی می گیریم ، چطور زندگی می کنیم ، حتا ، چطور لباس می پوشیم. احتمالن فکر می کند اگر بچه اش ، این چیزهایی که به نظر ِ او خارج از مذهب و اخلاق و هزار کوفت دیگر است ، ببیند ، گمراه می شود. حداقل از راهی که خودشان برایش در نظر گرفته اند ، گمراه می شود. حق دارد ؟ نه ، معلوم ست که حق ندارد. آخر به من چه دخلی دارد که بچه ی تازه بالغ شده ی بیریخت اش ، از همان یک ذره دریچه ی آشپزخانه شان هم امان نمی دهد به زندگی ما و مدام در حال ِ دید زدن است.

می توانم تصور کنم ؛ چند بار پسرش را دم ِ دریچه ی آشپزخانه شان و در حال دید زدن دیده ، و بعد از زدن چند پس گردنی ، او را فرستاده پی نخود سیاه و خودش مشغول تماشا شده. چند دقیقه که گذشته ، سعی کرده ادای آدم های عصبانی را در بیاورد و با خشم ، زنگ ِ واحد ِ ما را بزند.

می گفت : " نامسلمون هستید که هستید ، چرا بچه ی ما رو از راه بیراه می کنید ؟ " اینبار ، بهانه اش مهمانی ِ دو روز ِ پیش و حرفی که در راه پله به پسرش زدم ، بود. البته بهانه اش این بود ؛ بهانه ها هر بار نوع جدیدی بودند. کلن بدش می آمد از ما ؛ ما هم نه اینکه ازشان خوشمان بیاید ، اما بدمان هم نمی آمد. یعنی اصلن به حساب شان نمی آوردیم. فکر می کنم همین بود که بیشتر حرص شان را در می آورد. حتمن ، به نظرش ما نمونه ی بارز آدم های بی قید و بند بودیم.

بهر حال هر چه بود ، برای دوباره آمدن به در ِ خانه ی ما ، حرفی را که دو روز ِ پیش به پسرش زدم ، با خودش آورده بود.

قبل از رسیدن مهمانها - چند تا از دوست های قدیمی مان - ، مریم - دوستم - رفته بود خرید کند ، و از آنجا که همه خرت و پرت ها را نمی توانسته خودش بیاورد بالا ، به پسرک ، که جلوی در ِ ساختمان ، مشغول تخمه خوردن بوده گفته که من را صدا کند تا بروم کمکش کنم. پسرک هم آمد زنگ ِ خانه را زد و گفت : " خانمتون ، پایین منتظرند برید کمکشون " . من هم گفتم : " خانمم نیستن. مرسی که خبر کردی " پسره ی پر روی نفهم ، نه گذاشت و نه برداشت ، پرسید : " پس چیتون هستند ؟ " ، گفتم : " دوستم هستند ایشون. فهمیدی پسر جان ؟ " چیزی نگفت و رفت. بهانه ی مردک همسایه هم همین بود ، اینکه چرا بنده این حرف را به پسرشان گفتم ؛ همین. میگفت : " حالا بماند که بوی گند زهرماری تان ، خیلی موقع ها ساختمان را بر می دارد. کار های دیگر هم که بماند"

نمی دانم ، شاید حق دارد. شاید می خواهد پسرش اصلن نداند اینجوری هم می شود ؛ می شود دو نفر بدون خواندن چند خط عربی یا هر زبان ِ دیگری هم ، با هم زندگی کنند. دانستن ِ قابلیت ِ شکست ِ تابو و کلیشه ای به این بزرگی ، دانستنی های دیگری را هم به دنبال دارد ، فهمیدن هایی دیگر . حق دارد ؟

اما بوی - به قول خودش - زهرماری مان چه ربطی به او دارد. اولن که صد در صد بویی نفهمیده و از چند باری که بطری های عجیب و غریب دستم دیده ، حدس زده ما اهل زهرماری هم هستیم ! دومن ، مگر بوی عطر ِ شاه عبدلعظیمی ِ که همیشه ی خدا از سر و روی خودش و حاج خانمش می بارد ، به من ربطی دارد ؟ مگر بهش گفتم این بوی اسفند دود کردن تان خفه ام می کند ؟ مگر گفتم صدای مراسم روضه خوانی تان ، اعصابمان را بهم می ریزد ؟

اصلن یکی نیست به مردک بگوید ، به تو چه مربوط است که ما چه آهنگ هایی گوش می دهیم ؟ به تو چه که ما دوست داریم آهنگ بگذاریم و برقصیم ؟ چشم خودت و پسرت کور ، نگاه نکنید.

خیلی جالب است ، همیشه کسی که خانه اش را دزدکی نگاه می کنند ، می رود شکایت می کند ، حالا بر عکس شده. دید می زنند و شاکی هم می شوند !

بهتر ! کار ِ خوبی کردم. حساب کار دستش آمد. باید بیشتر می زدمش. تفی هم کردم توی صورتش حقش بود ، می خواست فضولی نکند. هر که هست ! وزیر ، وکیل یا هر احمق دیگری.

اما نه ؛ کاش مثل ِ قبل ، آرام جواب اش را می داد و نمی گذاشتم کار به اینجا بکشد. هر چند ، گاهی نمی شود انگار ! به هیچ وجه نمی شود !

[]

نور ِ چراغ گردان ِ ماشین پلیسی که در حال ِ دور شدن بود ، دیوار ها را قرمز و آبی می کرد. آنطور که مشخص بود ، دو نفر کار های خلاف عرف و شرع انجام داده بودند و باید دستگیر می شدند ، که شدند.

مردی با پسرش ، با نیشخندی بر لب و تخمه هایی در دست ، در حال تماشای دور شدن ِ ماشین ِ پلیس بود. همزمان ، چشمش به چند زن که سرشان را از پنجره ی ساختمان ها بیرون آورده بودند هم بود.

 پایان

 

                                                             ***

 


    * سیاوش . ص  | 

بیست و دوم مهر 1388

نمی دانم ، به نظرم دومین بار است که برای رفتن یکی از ایستگاه ها ، برای ننوشتن اش ، می نویسم. دلیل نمی خواهد که ؛ می خواهد ؟

اینکه می خواهم ، می خواستم چه بگویم را هم نمی دانم. شاید می خواستم بگویم که بنویسی باز هم ، شاید هم می خواستم بنویسم و بدرقه ات کنم و نگویم که بنویسی باز هم ، شاید می خواستم بپرسم چرا می خواهی تمامش کنی و شاید ... . مهم نیست ، هست ؟

بگذار همین اول تکلیف را مشخص کنم ؛ بلد نیستم ، یاد نگرفته ام مثل ِ تو بنویسم و قطعن توان گفتن ِ اینکه چقدر دلم گرفت از اینکه نخواهی نوشت را هم ندارم. اما به اندازه ی خودم ، به میزان چند کلمه که از کلاس های ادبیات یادم مانده و در این سالها مدام تکرار شده ، گمانم بتوانم چیزی بگویم.

" اتوبوس آبی " برایم مهم ست و عزیز ، و ایستگاه هایش - حداقل بعضی شان - خیلی مهم و عزیز. همان ها که می خوانم شان و مرا می خوانند ، همان ها که مهمترین واژه های همدیگر را می بینیم و می شنویم. خط اول انگار از دلیل گفته بودم ؛ از این محکمتر ، مگر می شود لغات یک نفر را بخوانی ، وجود ِ یک آدم را ، و موقع رفتن اش ننویسی ؟ دلتنگی نکنی و احساس کمبود هم.

نه نمی شود ، می شود ؟

شعر هایت ، از هر چه که یک شعر باید داشته باشد ، کم نداشتند و این یک تعارف نیست ، یک واقعیت ست که از منطق می آید ، و منطق ، که چه عجیب و چه غریب با احساس یکی شده این روزها ؛ این روزها که نه ، همیشه. در این وانفسا ، که قحطی واژه و احساس و هزار چیز ِ دیگر آمده ، بی هیچ کم و کسری باید بهت گفت " شاعر " به معنای واقعی کلمه ، و خودت می دانی ، خیلی بهتر از من می دانی ، که این روزها چقدر کم داریم. چرا داریم ، اما خیلی هاشان در سواحل قناری و نایت کلاب ها و کنج اتاق های سرشار از نور شان ، تنها ، شاعر می شوند.

دیگر کم اند ، از انگشتهای دست ها هم کمتر.

یکبار هم گفته بودم ؛ من از شعر چیزی نمی دانم جز حس خوبی که موقع خواندش نصیبم می شود ، حسی سرشار از یک لطافت ، يک آبي ِ بي نهايت ، و این حس خوب چقدر گران شده این روزها. راحت گیر نمی آید ، باید تلاش کرد برای بدست آوردنش ، باید سختی کشید و زجر دید. باید خیلی چیز ها را از دست داد و به خیلی چیزها بی اعتنا بود ، برای بدست آوردنش.

اولین بار ، شهریور 87 خواندمت ، شاید هم قبل تر. از هزار و سیصد و جنگ نوشته بودی و هزار و سیصد و زخم و سکوت و مرگ. از قابله ی پیری که خندید. دیگر نمی شد نخواندت. نمي شد به ماه ها و سالهاي قبلت سر نزد.

بعد ها ، باز می نوشتی و ما با ولع خیره می شدیم به کلمات ات ،

و قلبی

که عشق را زود باور می کرد

و بی عشقی را

دیر ...

هنوز هم مانده ام این حجم ِ آبی کلمات را از کجا می آوردی ؟ این همه حرف های به هم چسبیده و متراکم ؟ این همه دیوانگی ؟

زندانی مغمومی که شادی هایش را آنسوی میله های فراموشی جا گذاشته !

این را برای شانزده آذر نوشته بودی ، برای میله های یخ زده ای که پشت اتوبوس های به هم چسبیده پنهان بودند :

بیچاره !

بیخرد !

با تو سیاهی و درد و حقارت است

با من تمام قلب های پر تپش ،

با تو تفنگ و گلوله و تهدید

با من سرود و ساز و نوازش ...

این یکی را چه ؟ یادت می آید ؟

دلتنگی های آدمی را

باد...

آه ، خانم بیکل !

در به دری های آدمی را

باران ...

( پیش خودمان بماند ، خیلی موقع ها از این چند خط استفاده می کنم ! برای این و آن می خوانمش )

 

از حوّایی نوشتی که - به حق - هیچگاه آدم ندید و نمی بیند انگار.

از تهران غم انگیز نوشتی ، از غروب سرخ میدان آزادی و کنج مرگیده ی امیرآباد

از جنگ خونی گربه ها و قمری ها ، لحاف دوز خمیده و بن بست بی رونق

آخر سر هم ، از اولین پاییز تنهایی نوشتی ؛ خودم دعوت ات کردم که بنویسی و چه خوب کاری کردم ...

می بینی ، حتا برای بدرقه ات هم دست مان به جایی بند نیست ، جز کلمات خودت.

وسط ِ صفر و یک های کامپیوترم ، چند تایی اختصاص دارند به نوشته هایی که دوست دارم باز هم بخوانم شان ، این نوشته ها را هم از همان جا پیدا کردم ، وگرنه این روزها فراموشی ام به قدری بالا گرفته که ... .

دیگر هیچ نمی گویم ، فقط کاش باز هم بنویسی و بخوانیم و راستی

حسود نیستم ، اما حسودی ام می شد و می شود به نوشته هایت ؛

این که اعتراف بزرگی نیست ،

هست ؟!

یکی از بزرگترین تشکر های دنیا ، برای تو ؛ خیلی ممنون برای این همه شعر ، بانوی شاعر ... .

کاش باز هم بنویسی ... اي کاش.

پانوشت : تارا ، آنطور که نوشته ، دیگر نخواهد نوشت.



 


    * سیاوش . ص 

شانزدهم مهر 1388

صدای خنده های بلند ، در تمام منطقه پیچیده ؛ دشتی پوشیده با علف های پرپشت و سبز و خیس از شبنم های صبحگاهی ، در کنار ِ دریایی براق ، که نور ِ آفتاب ِ تازه سر زده را پخش می کند و تپه هایی که در امتداد همدیگر ، خودنمایی می کنند. اسب های وحشی ِ سفید و سیاه ، می دوند و باد ، یال هایشان را موج هایی می کند بر آسمان لاجوردیِ و چند درخت ِ چند هزار ساله ، سایه شان را با دست هایی باز ، نثار زمین می کنند. پرنده های سفیدی هم هستند ، که روی آب می پرند و خیال شان راحت ست که شکارچی ها نمی توانند اینجا را پیدا کنند. نباید از دستش می داد. او را صدا کرد تا قبل از ، از دست رفتن صحنه ، دوربین را بیاورد ؛ سریع آورد.

دستش می لرزید و نمی توانست تمرکز کند. حس می کرد سیاهی ِ چشمانش دارد می چرخد و نمی گذارد راحت ببیند. نباید فرصت را از دست می داد ؛ خودش هم می دانست.

ماشه را چکاند.

تلاش می کرد از خماری ِ آن بعد از ظهر ، از دیوار های آجری ِِ آب خورده ای که بخار ازشان بلند می شد ، از آن همه غریبه ، آن کوچه ی باریک و آرام چیزی بنویسد ؛ آن آشنا ، آن عصر ِ خنک پاییزی و آن گز کردن های ِ همیشگی ، کنار دیوار ِ آجری ِ پوسیده ی خیابان قدیمی.

باید می نوشت. برای آخرین بار باید بر می گشت به سالها پیش و سعی می کرد بنویسد. باید می گفت که تقصیر نداشته ، حداقل زیاد تقصیر نداشته. باید کسانی که سالها بعد نوشته اش را می خواندند ، قانع می شدند ، یقین پیدا می کردند که او نمی خواسته. هیچوقت نمی خواسته. دلش می خواست می توانست بنویسد ، بنویسد چرا ، چرا به اینجا کشیده شده و چرا نمی تواند دیگر آن کسی باشد که قبلن بوده. از حالت تهوع های همیشگی بنویسد و هزاران چیز ِ دیگر. خیلی دلش می خواست بنویسد.

دستش می لرزید و نمی توانست تمرکز کند. حس می کرد سیاهی ِ چشمانش دارد می چرخد و نمی گذارد راحت ببیند. نباید فرصت را از دست می داد ؛ خودش هم می دانست.

ماشه را چکاند.

پسرک ِ روزنامه فروش و دود خورده ، وسط ماشین ها می لولید و روزنامه هایش را به سرعت می فروخت. حتا خیلی از روزنامه ها را دو برابر قیمت اصلی می فروخت. حق هم داشت ، مشتری زیاد بود و روزنامه کم.

داغ ترین خبر ، خبری که سالها انتظار شنیده شدنش ، کشیده شده بود ، بالاخره تیتر ِ یک روزنامه ها شد.

" کشته شد "

تمام ِ خبر ها تحت شعاع این خبر بودند و کسی مطالب دیگر را نمی خواند. همه می خندیدند ، با شوق و ذوق خبر را برای هم تعریف می کردند و باز هم می خندیدند.

صدای بوق ِ ماشین ها ، پی در پی می آمد و لحظه ای قطع نمی شد و پیوند اش با خنده ها ، صدای آزار دهنده ای تولید می کرد.

همچنان دستش می لرزید و نمی توانست تمرکز کند. حس می کرد سیاهی ِ چشمانش دارد می چرخد و نمی گذارد راحت ببیند. نباید فرصت را از دست می داد ؛ خودش هم می دانست. عکس را انداخت.

دشتی با علف های پرپشت ِ زرد و چند اسب ِ وحشی سیاه ، که باد ، یال هایشان را در هوا می رقصاند. دره ای هم در کنار ِ دریا بود ، دریایی که نور ِ غروب در آن منعکس شده بود.

پایان

                                                         ***

پانوشت : يک پنجره براي .. ، اي کاش .


    * سیاوش . ص  | 

سیزدهم مهر 1388

باران بود که امان همه را بریده بود و طوفان بود که چتر ها را یکی پس از دیگری ، از دست صاحبان شان می گرفت و به آسمان می برد. مردم ، در حالی که چشم ها را بسته بودند و سرهایشان را پایین گرفته بودند ، می دویدند و مدام به هم می خوردند و دراز به دراز روی زمین می افتادند و بعد ، بی آنکه حرفی بزنند ، باز هم بلند می شدند و می دویدند.

چادر ِ زن ها خیس ِ آب شده بود و بیشتر از قبل به در و دیوار و زیر پایشان گیر می کرد و کت و شلوار ِ مردها ، مضحک ترین شکل ِ عالم را گرفته بود. رانندگان ماشین ها ، سبز یا قرمز بودن ِ چراغ های راهنمایی را تشخیص نمی دادند و در حال ِ عبور از چهار راه ها ، به هم می زدند و عصبی تر از قبل ، منتظر آمدن ِ افسری می شدند که چند چهار راه بالاتر ، در حال ِ بررسی تصادف و اعلام مقصر دیگری بود.

نه تاکسی پیدا می شد که مسافران را به خانه شان ، به جایی که سقف داشته باشد برساند و نه اتوبوسی خالی ، که حداقل چند نفر بتوانند سوارش شوند.

درخت ها ، سماع می رقصیدند ، جوی های آب ، قدرت شان را به رخ مردم می کشیدند و چتر ها ، همانطور که خودشان هم می داستند ، تسلیم باران و ابر ها می شدند. مگر می شد با باران جنگید ؟ نه ، نمی شد. اینرا تنها چتر ها می دانستند و او و چند نفر ِ دیگر .

تمام ِ بدنش می لرزید ، اما نه از سرما ، بلکه از لذتی به عمق هفت آسمان. حس می کرد یکی از همان قطره های باران ست که هر بار از تکه ای از ابر ها به سمت زمین می آید و بعد ، از یکی از دریا ها باز هم بالا می رود و دوباره می آید پایین ؛ و این چرخش تکرار می شد و تکرار می شد و او سرشار از خوشی می شد.

خیلی آرام در پیاده رو راه می رفت و خیالش هم نبود که دور و برش همه انگار با موجودی هولناک روبه رو شده اند و در به در دنبال پناهگاهی هستند. می رفت و نمی ایستاد.

همه این اتفاقات تا ابد ادامه داشت ، ابدی نه خیلی طولانی ، ابدی در انتهای یک توده ابر ِ باران زا ... و بعد باز هم کوله اش را به دوش می کشید و سعی می کرد فراموش کند ابر ها را ؛ عادتی بود و او خوب یاد گرفته بود که در این مواقع چه کند و چه نکند. حتا می دانست آسمان یخ زده ی بی ابر و پُر ستاره ، سمبل تمام شدن خوشی ها بود و معنی اش چیزی نبود جز ، نیشخندهای دیگری از سوی مردم همیشه حاضر. می دانست که عمر این سمبل ، از پیرمرد ِ زیر درخت ِ زیتون هم بیشتر ست ، خیلی بیشتر.

پایان

                                                         ***

پانوشت : این روزها فهمیده ام   take this waltz   را چقدر دوست دارم. يکي از بهترين های کوهن ست. اين کلمات ِ آهنگ  :

Now in vienna theres ten pretty women
Theres a shoulder where death comes to cry
Theres a lobby with nine hundred windows
Theres a tree where the doves go to die
Theres a piece that was torn from the morning
And it hangs in the gallery of frost
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz with the clamp on its jaws

Oh I want you, I want you, I want you
On a chair with a dead magazine
In the cave at the tip of the lily
In some hallways where loves never been
On a bed where the moon has been sweating
In a cry filled with footsteps and sand
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
Take its broken waist in your hand

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz
With its very own breath of brandy and death
Dragging its tail in the sea

Theres a concert hall in vienna
Where your mouth had a thousand reviews
Theres a bar where the boys have stopped talking
Theyve been sentenced to death by the blues
Ah, but who is it climbs to your picture
With a garland of freshly cut tears?
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz its been dying for years

Theres an attic where children are playing
Where Ive got to lie down with you soon
In a dream of hungarian lanterns
In the mist of some sweet afternoon
And Ill see what youve chained to your sorrow
All your sheep and your lilies of snow
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
With its Ill never forget you, you know!

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz ...

And Ill dance with you in vienna
Ill be wearing a rivers disguise
The hyacinth wild on my shoulder,
My mouth on the dew of your thighs
And Ill bury my soul in a scrapbook,
With the photographs there, and the moss
And Ill yield to the flood of your beauty
My cheap violin and my cross
And youll carry me down on your dancing
To the pools that you lift on your wrist
Oh my love, oh my love
Take this waltz, take this waltz
Its yours now. its all that there is.


    * سیاوش . ص  |