این دیگر داستان نیست. باور کنید که این دیگر داستان نیست. حداقل داستانی از طرف من نیست. شاید نویسنده ای گوشه ای از عالم نشسته و بی آنکه بداند شخصیت های داستانش چه می کشند ، می نویسد و می نویسد و ، می نویسد. شاید نوشته ی امروز هم بخشی از رمان جناب نویسنده است. نوشته ای که گوشه ای از تلخی مکرری ست که گریبان ها را گرفته و می دانید که ، ول نمی کند.
بعد از نوشتن ، سراغ تقویم رفتم و دنبال اتفاقی ، حادثه ای و چه می دانم ، تولد یا مرگی گشتم. فکر کردم چه بهتر است این حرف های تکراری را در کلیشه ی اینگونه نوشته ها جای دهم و بگذارم اش به مناسبت ِ مناسبتی ؛ آن هم در اینجایی که اصولن در هر قالبی ، همه چیز باید به همه چیز بیاید. پس بگذارید من هم تکرار باشم و تکرار ، بگذارید وقتی حرف ، حرف ِ تکرار است ، همه چیز ، همه چیز تکراری باشد ، تکرار باشد و تکرار. اشکالی دارد ؟ شاید همین تکرار های گاه و بیگاه هم که نبود ، دیگر هیچ هم نبود. نه ؟
سحرگاه دوم آذر 64 ، پاریس ، شاهد مرگ غلامحسین ساعدی بود.
در پاريس هستم. شهر خودكشي و ملال. شهر فاحشه ها و دلال ها. جان آدم را به لب ميرساند. مطلقا جايي نميروم و ابدا نيز حوصله ندارم. در يك اتاق دو متر در دو متر زندگي ميكنم. اندازه ي سلول اوين. هر وقت وارد اتاقم ميشوم، احساس ميكنم به جاي اتاق پالتو پوشيده ام
. روزهاي اول ورود تمام حضرات به سراغم آمدند. از بختيار بگير تا گروههاي عجيب و غريب. آب پاكي روي دستشان ريختم. سر پيري ديگر نميشود با ريش امثال ما بازي كرد. با وجود اين ول كن نبودند و نيستند.
پاریس از رو به رو که نگاه میکنی ماتیک زن است و از پایین گُه سگ
تمام شبها را تقريبا مينويسم و صبح ها افقي ميشوم و بعد كابوسهاي رنگي ميبينم. تازگي علاوه بر هيكل هاي عجيب و غريب، توده اي ها و سگهاي پاريس هم در خواب من ظاهر ميشوند.
ميترسم از مامور گمرك، از متصدي مترو، از مهماندار هواپيما، از آژان، از سرباز و
و اما ؛
یک سال ِ دیگر ، چندین و چند جسد ِ دیگر ، ده ها شکنجه شده ی دیگر ، صد ها به بند رفته ی دیگر، هزاران ظلم ِِ دیگر ، دهها ظالم ، ظالم دیگر دارند اضافه می شوند به سی سال ِ قبلترش. سی سال ِ گُهتر ِ قبلترش.
در این دیار و برای ما ، بیشتر به لطف و مرحمت این سی سال و عالیجنابانش ، هر نسل سعی می کند خود را آن نسل ِ سوخته ی نامدار معرفی کند. راست اش را بخواهید ، فکر کنم همه گوشه ای از سوختگی اند ، همه سوخته اند. اینجا غیر سوخته پیدا نمی شود.
آنها که جوانی شان را ریختند کف ِ خیابان ها ؛ به نام های مختلف و شکل های مختلط ، یکی شان مجاهد و یکی دیگر توده ای و آن یکی مسلمان. ریختند و ته نشین شدند در بازی ِ پوچ و مسخره ای که هیچکس انگار فکرش را نمی کرد. مسلمان ها چند دسته شدند برای خودشان و بعضی شان ، فقط بعضی شان ، سالها بعد فهمیدند که مادربزرگ شان راست می گفت : دنیا می چرخد! دنیا گرد است و چرخ می زند!
جز مسلمان ها ، بقیه همچنان باید می رفتند آن جا که اوین بود اسمش. می رفتند آنجا و می فهمیدند آزادی ، چه اندیشه و عقیده و چه باقی شعار های ظاهرن زیبای کنارش ، تنها ساخته شده اند برای فریاد شدن ، برای شعار شدن و شعار ماندن و بیشتر ، رویایی اند که گاهی حتا در خواب هم نمی شود دید. باید می فهمیدند که اینبار ، بعد از اوین و انفرادی هایش ، طناب های دار و گلوله های سربی ِ داغی ست که تن را ، روح را پاره می کند. باید با تمام ِ وجود درک می کردند که تابستان ، فصل ِ گرمی ست. باید می دانستند که از این پس، عدالت، چیزی ست مثل ِ قبل، مثل ِ شمشیر ِ تیزی که یک روز این را نصف می کند و یکروز آن را. شمشیری البته تیز تر از پیش.
آنهایی که کودکی شان ، از انقلاب و از جنگ ، هیچ ندید و نفهمید. هیچ ، جز جماعت عظیم فریاد زننده و آهنگ های حماسی سر ِ کوچه ها ، بمب های کیوسک تلفن و موشک های 9 متری ِ صدام و تشییع پیکر های نحیف ، آژیر های غمگین ِِ شبانه و چراغ های خاموش و بازی ِ پیدا کردن ِ نقطه ی فرود ِ موشک. هیچ چیز را لمس نکردند و ، بزرگ تر هم که شدند ، جوان که شدند ، روزی از بهار ، دوم خرداد روزی ، به امید اصلاح ، تکه کاغذ ِ چروکیده ای را به زور ، در صندوقی کردند و رفتند دانتشگاه و یقین داشتند " فردا روز ِ دگری ست ". اما باز هم تابستانی ، روز ِ گرم ِ تیری ، کتک خوردند و شکنجه شدند و مردند و دیوانه شدند و آخر سر هم ، تاوان همه اینها را از ماشین ریش تراشی گرفتند که دزدیده شده بود. از آن روز برایشان اتهامی به اسم ِ " اقدام علیه امنیت ملی " ماند و مشتی ترس ِ همیشگی و تصویر ِ پیراهن خون رنگی در مجله ی تایم ! سهم شان همین بود و تمام.
آنها که نوزادی شان ، شیر خوردن شان ، با جنگ و خونخواری اش بود. با اشک های مادر برای پدری که خلاصه می شد در یک قاب ِ عکس ِ کهنه روی طاقچه و پلاکی که اسمی داشت شبیه ِ اسم خودشان. پدر ، تنها کاری که برایشان کرد ، انتخاب اسمی بود که آرزویش بود. اسمی که در سنگر ِ دلگیر و خاک آلود ، توام با صدای سوت کر کننده ی موشک ها و نور های منزجر کننده یِ قرمز و زرد ، انتخاب شده بود. همان ها بودند که نوجوانی شان ، با خرداد 76 و روزهای سخت ِ بعدش عجین شد. با امید و واهمه ، با آنهمه اضطراب ناخودآگاه و صدا های سرسام آور، با ضجه های پدر و مادر ، برای برادر بزرگتر ، خواهر بزرگتری که فراموش کرده بود غیر از 209 ، جای دیگری هم برای خواب پیدا می شود.
بعد ها ، نوبت نوبت ِ آنها بود که بسوزند. درس ، که نه ، نگذاشتند. کتاب ها خواندند و به کمک شان چیزهایی فهمیدند که نباید ؛ نوشتند ، برای حقوق نادیده ، ناشنیده ی جامعه شان ، آستین بالا زدند و دستگیر شدند ؛ یک ساعت ، ده ساعت ، یک روز ، 100 روز فحش شنیدند و کتک خوردند. آزاد که شدند ، مشوش بودند و می دانستند قبلی ها بیشتر سوخته اند و آنها هم باید فعلن می سوختند و دیوانه می شدند. همینطور هم شد. خرداد 88 و بعدش ، نمی گذاشت هیچ چیز ِ تلخی ، فراموش شود. آتش همچنان برایشان ، برای همه شعله می کشید.
آنها که کودکی شان ، نوجوانی شان مصادف است با روزهای پس از خرداد 88 و ... . تمام تلاشم را کردم که بگویم " کاش نسوزند " ، ولی نه ، اینها هم دارند می سوزند. صدایش می آید و چقدر نزدیک است این صدای لعنتی. کاش اشتباه بشنوم. کاش اینها دیگر با اضطراب ، با تشویش ، با ترس بزرگ نشوند.
سیزده آبان ، ظهر بود که دبستان پسرانه ای در حوالی دانشگاه تهران تعطیل شد. پسرکی که به زور هشت سالش می شد ، دست رفیقش را گرفته بود و با صدای گرفته و نفس نفس زدن های پی در پی ، با رنگ ِ پریده ، با ترس ، گزارش رسیدن ِ " باتوم به دستها " را به نزدیکی مدرسه شان می داد. ترسیده بود و فکر می کرد باتوم به دستها ، آنها را هم خواهند زد. نمی دانستم به موقعیتی اینچنيني بخندم با بگریم. روبه رویش نشستم و گفتم باتوم به دستها با شما کار ندارند که ؛ باور نکرد.
پانوشت : از آن موقع که خاطرمان است ، مدام و بی وقفه یاد گرفته ایم بگوییم : " این نیز بگذرد " و من ، ما نمی دانیم اگر این چند کلمه هم نبود ، چه می شد. چطور قرار بود تمام اینها را توجیح کرد. آن هم به این سادگی ؛ همه چیز می گذرد پس " این نیز بگذرد ".
اصلن می دانید چیست ، دیگر مطمئن شده ام که بودن یا نبودن ، حداقل برای ما ، مسئله ی خاصی نیست. گذشت آن دوره که می گفتند " بودن یا نبودن ، مسئله این است ". آن برای شکسپیر بود و هملت اش. برای ما ، بودن یا نبودن ، به قول شاملو مان ، وسوسه ای ست تنها و تنها ... .
پانوشت : با همه ي اين احوال، مي خواهم اميدوار باشم. به قول شاعر : که نامرديم اگر پيمان گسستيم ...
............................
امروز ، چهارم آذر است. در این چند وقت، شوکه شدن هم دارد به دیگر عادت هایم اضافه می شود ؛ به شکل های جور واجور. حسین، نوشته است تمام. معنی اش انگار دیگر ننوشتن است. کاش اینطور نباشد. فقط همین