امروز به دعوت یکی از دوستان ، قرار است برویم دربند و بعد از یک ورزش ِ کامل ، صبحانه ی مفصلی هم بزنیم. رویم نشد بهش بگویم که مدتهاست صبحانه نمی خورم. یعنی در طول ِ روز تنها دو وعده دارم ؛ نهار و شام. میلم نمی کشد صبحانه بخورم. آخرین بار ، یک صبح ِ پاییزی ، با اکبر آقا بقال محله مان ، صبحانه خوردم.
در محل کسی پیدا نمی شد که اکبر آقا را نشناسد. تنها بقالی محل را ، سالها بود که فقط خودش داشت و بس. یک مغازه ی کوچک و نا مرتب ، که دیوار هایش با عکس هایی از بهروز و فردین و ملک مطیعی و همینطور عکس ِ فوتبالیست های قدیمی ، یا در واقع دروازه بان های قدیمی مثلِ ِِعزیز اصلی و حجازی و عابدزاده پر شده بود. هر وقت که بهش می گفتی چرا بین فوتبالیست ها ، فقط عکس دروازه بان ها را گذاشتی ، سرش را به سمت ِ عکس ها بر میگرداند و با صدایی از سر ِ شوق می گفت : " چون که فوتبال یعنی دروازه و دروازه یعنی دروازه بان. اصن هر تیمی که یه دروازه بان شیشدونگ داشته باشه معروف تر میشه. دروازه بان ، کاری به کار ِ کسی نداره. فقط باید مواظب باشه گل نخوره. ولی بقیه بازیکونا چی. مفت نمی ارزن "
ولی همه می دانستند که اکبر آقا روزی قرار بوده دروازه بان باشد و بد ِ روزگار نگذاشته. همانطور که نگذاشته بازیگر شود. هیچکس درست نمی دانست که این بد ِ روزگار چه شرحی دارد و در تمام ِ این سالها ، فقط همین دو کلمه بودند که به عنوان دلیل بیان می شدند.
عاشق ِ بهروز بود و تمام ِ فیلم هایش را از اول تا آخر حفظ بود. گاهی اوقات که حالش خوش بود ، وقتی ازش می خواستی یکی از فیلم های بهروز را بدهد ببینی ، با صدای خود ِ بهروز و با همان دهان کج ، ابرو های کلفت اش را در هم می کشید و سرش را می گرفت بالا و می گفت : " چی میگی خان دایی . همین فردا که آفتاب بیاد لب ِ دیفال ، همه یادشون میره ما کی بودیم و باس چی رفتیم. همونطور که ما یادمون رفته " بعد که اینرا می گفت ، می رفت سراغ ِ کمد ِ کوچک ِ گوشه ی مغازه و یکی از آن نوار ویدئویی ها را می کشید بیرون.
همیشه ی خدا ، بساط آهنگ اش هم جور بود. از هایده و داریوش گرفته ، تا بنان و شجریان و فرهاد. خودش هم با همه ي آهنگ ها می خواند و انصافن ، صدایش بد هم نبود. یک ضبط و پخش کهنه داشت و کلی کاست ِ قدیمی.
مدتها بود که یک سوپر مارکت اساسی راه افتاده بود و تازه به دوران رسیده های محل ، حتا برای خرید ِ کوچکترین مایحتاج شان هم طرف ِ بقالی اکبر آقا آفتابی نمی شدند. خودشان هم می دانستند خوشرویی ِ اکبر آقا را در آن سوپرمارکت پیدا نمی کنند ، ولی بهرحال آنجا سوپر مارکت بود و مغازه ی اکبر آقا ، بقالی. البته استثناهایی هم وجود داشت ؛ اکبر آقا لواشک و آلوچه های منحصر به فردی داشت که صاحب سوپرمارکت به خواب هم نمی دید. از آن آلوچه هایی که هر چقدر ظاهر ِکثیف تري داشته باشند خوشمزه ترند. تازه به دوران رسیده های محل هم بعضی اوقات محتاج اکبر آقا می شدند. مگر می شد آن رنگ های هوس برانگیز را دید و به راحتی گذشت ؟
از آن زمان که بچه مدرسه ای بودم ، بابت رفاقت پدرم و اکبر آقا که از آن رفاقت های گرمابه گلستانی بود ، عادتم شده بود روزهایی که صبح زود از خانه می آمدم بیرون ، صبحانه ی مختصرم را پیش ِ اکبر آقا بخورم. آن موقع ها با پدرم می رفتیم. اما بعد ها دیگر پدری در کار نبود ولی عادت صبحانه خوردن پیش ِاکبر آقا ، پابرجا ماند.
صبح ها قبل از رفتن سر ِ کار ، می رفتم پیش ِ اکبر آقا و چای و یک لقمه از پنیر تبریز اش می خوردم و اگر جفت مان دل و دماغ داشتیم ، تا چند دقیقه سر به سر هم می گذاشتیم و بعدش من می رفتم پی کارم و اکبر آقا هم مشغول ِ کارش میشد. او هم دیگر عادت کرده بود به این صبحانه خوردن با من. من هم همینطور. چند سال ِ پیشتر که مادر هم فوت کرد ، من دیگر کمتر خانه بودم. صبح تا غروب که سر ِ کار بودم و بعد از آن اگر خسته نبودم ، یا در شهر چرخ می زدم ، یا سینما می رفتم و یا می آمدم پیش خود ِ اکبر آقا. او سالها بود که هیچکس را نداشت . همه قدیمی های محل ، تنها شدنش را هم می گذاشتن داخل ِ همان دو کلمه ی بد و روزگار. چند بار تا خواستم تمام ِ جزئیات را بفهمم ، موضوع را عوض کرد و نگذاشت این کنجکاوی ِ چندین و چند ساله بر طرف شود.
آن صبح عجله داشتم. به سرعت لباس هایم را پوشیدم و حاضر شدم. حدود ِ 2 ، 3 نصف ِ شب ، صدای جیغ و دادی بیدارم کرده بود و تا یک ساعتی ، روی تخت این دنده به آن دنده شده بودم تا خوابم ببرد. به همین خاطر صبح دیر بلند شده بودم و عجله داشتم.
با قدم های تند از کوچه گذشتم و به نبش کوچه و بقالی اکبر آقا رسیدم. بسته بود. امکان نداشت اکبر آقا بیشتر از 5 صبح بخوابد. فکر کردم شاید جیغ و داد شب ِ گذشته ، او را هم بدخواب کرده و مجبورش کرده تا 7 صبح بخوابد.
غروب که برگشتم ، روی کرکره ی مغازه ، پارچه ی سیاهی بود که خبر ِ مُردن اکبر آقا را می داد. چند نفر از اهالی محل ، جلوی مغازه ایستاده بودند و حلوا پخش می کردند.
نمي دانم چرا ، اما وقتي اين صحنه را ديدم ياد ِ آن نوشته که با قاب ِ چوبي ِ شکسته اي روي ديوار ِ کناري ِ مغازه ي اکبر آقا ايستاده بود افتادم. اکبر آقا تابلو را جوري به ديوار زده بود که مدام جلوي چشمش بود و جز خودش و من ، کمتر کسي آن را ديده بود. جايي نبود که هر کسي ببيند. نوشته ، اين بود :
" از آن زمان که آرزو ، چو نقشي از تلاش بود ، تمام جستجوي دل ، سوال بي جواب بود
نه فرصت شکايتي ، نه قصه و روايتي ، تمام جلوه هاي جان ، چو آرزو به خاک شد ... "
از آن به بعد ، هیچوقت پیش نیامد صبحانه بخورم. راستش صبحانه خوردن ، یک آدم درست و حسابی می خواهد که بعد از اکبر آقا پیدا نشد. قبل از آن هم پيدا نمي شد انگار و احتمالن اگر اکبر آقا نبود ، من روزهاي همان چند سال را هم بي صبحانه مي گذراندم.
الان هم مانده ام چطور به دوستم بگویم که اشتهای صبحانه خوردن ندارم ؛ هيچوقت نداشتم.
پايان
***
پانوشت : روزنامه ي سرمايه هم تعطيل شد.
پانوشت : امروز ۱۳ آبان ، با وجود هشدار نيروهاي امنيتي ، باز هم تهران را اعتراض و درگيري فرا گرفت.
گزارش دستگيري هاي شب گذشته و همينطور حوادث امروز را در اینجا بخوانيد.
