تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

ریخته ای ای درد

 

برای کوهیار گودرزی و دیگران :

 

شب؛

سیاهی ست و نزول اقتدار

غرشی، هجمه ای، نیزه ای

سوزی و،

ارکستری محزون

بی فانوس

بی گردسوز

 

شب ِ بی شعور

تازنده بر سه تار و صدا

بر سرخاب و سفیداب و رنگ و رو !

برهر چه شور و شعر

 

شب ِ آسمان دوز و ستاره دور انداز،

دراز به دراز عظمت و حماقت !

حق را می خورد، خون را قی

 شب ِ دزد !

لبخند را با لب اش می زند

اشک را با چشم

می زند

مي زند به بند، به 209 !

 

شب ِ ابله !

لب می بری و لبخند،

خنده را ؟

 

خونخوار !

من،

خواب دیده ام

خواب خوش !

دیده ام ریخته ای

خُرد شده ای و خراب

ختم ات را اول و،

وسط ِ زمستان

چله ات را ختم کردیم !

 

حالا،

کوهیاران را به بند زدی

یاران را ؟

رویش یاران را ؟

 

بگیر، ببند، بزن

خرابی ات را

من،

خواب دیده ام .

دوستان ما را آزاد کنید .

کمیته گزارشگران حقوق بشر

 

+  دوم دی 1388    سیاوش . ص 

بی نام

 

جا مانده ام !

جا مانده ام

میان روزهای ارتزاق از قفس و رونق ِ آهن

روزهای قفل به استقامت

روزهای مستقیم ِ بی انحنا و

نان خورهایی به نرخ چُماق و اشک، اوین و خون

نان خورانی به نرخ شب

شب های ستاره باران ِ سیاه پوشان

صلیب سازان ِ مصلوب ساز !

 

جا مانده ام و دلم یک کاسه شراب سرخ می خواهد

سرخی اش را بگیرم و زردی پس دهم

زرد را بگذارم برای جغد های رو به موت

مال ِ بند داران ِ افقی !

سرخ اش برایِ ما

مال ِ مجروحین و مفقودین !

یک کاسه ی آبی رنگ ِِ شراب،

برای ثانیه ها و ساعت های کج و کوله، برای راه های ناتمام

برای مار ِ ناهوشیار ِ دُم به دهان

 

نوش

به سلامتی ِ روزهای از دست رفته، رفته مان

سلامتی شادی، سلامتی پناه و خوشی، سلامتی هر آنچه پیدا نیست !

نوش

برای بغض های فرو خورده و پس نداده

لبخند های خشک مانده

اشک های تلنبار و،

عشق های ماندگار و،

کوچه های همیشه پشت شیشه

سلامتی پیری، سلامتی مرگ

نوش !

 

من جا مانده ام و دلم، این دل ِ کوچک شده ام ...

 

در این جای نا کجا،

این گورستان ِ حیات

کاش کسی یک کاسه شراب مهمانم کند !

 

+  بیست و چهارم آذر 1388    سیاوش . ص 

نقص

شعله ی زردآبی ِ آتش، با رقص ِ ملایمی، تا حدی، بالا می رفت و همانجا محو می شد. صندلی اش صدا می کرد؛ نه به قدری که صدای سوخته شدن ِقرمز رنگ ِ سیگار را بپوشاند. پنجره های مرعوب و لرزان ِ خانه، فیلمی از بارش برف و عبور ِ رهگذران خیس و سرد نشان می دادند. فیلمی نه چندان صامت. صدای موسیقی ِ نشستن ِ برف - که همیشه در انحصار ِ چنین روزهایی بود - از لای درز های پنجره به گوش می رسید. سوز ِ خفیفی هم از همان درز ها به سویش می آمد.

صدای عوعوی سگهای ولگرد، چیزی نبود که تمرکزش را بهم بزند. دیگر وقت زیادی نمانده بود؛ باید کار را تمام می کرد. تمام کردن ِ کار را از روزها پیش در ذهن می پروراند. روح ِ پریشان ِ زن را در بطری ِ خالی ِ شراب حبس کرده بود و منتظر ناپدید شدن ِ ماه بود. با رفتن ِ ماه، در ِ بطری را بر می داشت و زن را برای همیشه رها می کرد. زمان ِ زیادی نمانده بود.

سیگار ِ دیگری را با آتش ِ قبلی روشن کرد. پُک هایش را با نفس ِ بیشتری می زد و دود ِ پیچان و گریزان را از حنجره اش بالا می آورد. دیدن ِ بارش برف ِ رقیق ِ آسمان و دود ِ غلیظ ِ سیگار، در کنار و حتا در میان ِ هم، عقربه های ساعت را زودتر به پاک شدن ِ ماه می رساند. چیزی نمانده بود؛ وقتی نطفه ی غمگین ِ داخل ساعت یازده بار بیرون آمد و برگشت، مطمئن شد چیزی به تمام شدن نمانده ست. فاصله ی روح محبوس در بطری و رهایی، به اندازه ی یکبار دیگر بیرون آمدن ِ نطفه ی داخل ساعت بود. دوازدهمین صدا، زمان ِ پایان بود.

[]

تمام اتاق را خون برداشت. نطفه ی داخل ساعت، وقتی برای دوازدهمین بار بیرون آمد، برنگشت و در اتاق ماند. زائیده شد و خون ِ ساعت تمام ِ اتاق را پوشاند.

مرد زمان را گم کرد و مُرد. روح ِ زن در بطری ِ شیشه ای ِ شراب ماند. نطفه ی دوازده باره، ناقص بود. دیگر برف نمی بارید. نه تنها ماه ناپدید شد، خورشید هم طلوع کرد و به نیمه ی آسمان رسید. هوا گرم شد و روح ِ زن تبخیر. اتاق پوسید و ریخت. جز جنین ناقص و خونین ِ ساعت، زیر ِ آوار چیزی نماند.

پايان

                                                                 ***

پانوشت : آقایان !  توکلی ها با چادر هم توکلی می مانند. مجید توکلی را آزاد کنید.

+  نوزدهم آذر 1388    سیاوش . ص  | 

کهولت

غروبی ست از پاییز و مستانه هوای بر باد رفته اش. بر باد رفته اش.

یاد ِ آن طلوع ننگینی افتاده ام که بوی کسالت می داد و کهولت و ، می دانی ؟ بوی مکافات می داد و اشک ِ شور ، بر وزن ِ چوب ِ شور !

نه ، نه ، دیگر حتا هیچ را ، حتا هیچ را بدهکار نیست گوشم ؛ از صدایی ناشناس، صدایی غریبه پر شده ست.

از هیچ هم نه ؛

من ، تنها از محلول ِ غلیظی می گویم که سرخ ست و آبی . محلولی از شراب ِ بافت های تن ِ آن آسوده خاک شده ی خاک های شرق و ، آبی ِ رهایی بخش ِ رودخانه ی نی لبکزن چوپان هایی افسرده حال و مریض !

چوپان هایی بی وزن ، با آتشی سرخ رو ، با فرشته ای اثیری در اسارت ِ خدایان ِ غالب و قادر !

یاد ِ آن صبح ِ کرخت ِ خالي و لُخت افتاده ام.

می بینی ؟ دیگر حتا آن آسمان ِ آفتاب پرست ِ مهجور هم سُرب شده ست ، سُرب ِ داغ. می سوزاند ، ذوبم می کند در کوزه ی محصوری از خون های تازه سرد شده ، خون هایی از رگ های سیاه ِ پیغمبران ِ مغلوب زاده و آیه هاشان ، که حتا ریسمان ِ پوسیده و سُست ِ زمین را هم دوا نبودند. که جز مخروبه های بشر ، سوره ای بر جای نگذاشتند. رسالت شان ، کلاغ ِ سیاه و شومی بود که نمی مُرد و نمی مُرد و ، نمی مُرد !

و من ، حتا بزرگ منشانه هم نه ، نمی گویم ، از هیچ هم نمی گویم.

آن بعد از ظهر ِ جنب و جوش ِ مسکوت و بی رمق تابش اش؛ یاد ِ آن افتاده ام.

در آن رقصنده برگ های زرد ، دلم برای خودم ، برای آن بوف ِ نشسته بر درخت ِ کوه نشین ، آن مومن ِ زمستان و آن شاعر ِ همیشه ، دلم برای همه چیز و همه چیز ، برای تاریخ و الهه اش که زمین را بر دوش داشت ، برای معشوقه های فصل های بی رونق و عاشقان ِ خاموش شان، برای همه ، می سوزد و می گیرد. برای آن همه شروع ِ پایان و آغاز ِ دوباره و صد باره. می خواهم فریاد ، که نه ، می خواهم غربت شوم ، نه ، این هم نه دیگر. حافظه ی لرزانم ، فراموشی را از حفظ نیست هنوز ؛ می خواستم غلظتی شوم آبی و سرخ. می خواستم رها شوم.

می خواستم شعورم ، شعر بداند و از محلول ِ اوهام ، از رهایی بنویسد. از شیشه ی دربسته ی روی تخته سنگ ِ بالای کوه. کنار ِ غار ِ افلاک ِ چند گانه ، غار ِ انتها.

می خواستم و ، می خواستم.

غروبی ست از غروب های های مجرم ِ پاییزی. غروب های همیشه محکوم ، همیشه اجبار.

من ، این روزها ، رویاهایم را می خواهم. هیچ را هم نه ، رویاهایم را می خواهم. رویاهایی که هیچ را هم دیگر نمی فهمند ، رویاهای کم رنگی که حماقت این همه خاکستر ِ آتش گیر را تاب نمی آورند و مدام زمین می خورند ؛ زمین می خورند و خاک آلود بلند می شوند. رویاهایم ، آن کلبه ی چوبی ِ بالای کوه را دیده اند، آن شیشه ی آبی و سرخ ِ روی ایوان اش را. کنار ِ تخته سنگ ، کنار ِ غار. آن همه را دیده اند و دیگر حتا بدهکار هیچ هم نیست گوش شان. حتا عشق و رگ های آبی اش ، که چون شاخه های درختان ِ ملول ، از قلب ها بیرون بود و نبود هم. روياهاي من، قريه هايي اند که در آن چشمه ها و چشم ها، فقط مهرباني مي دانند.قريه هايي قديمي ، بر وزن ِ صميمي!

و حالا، شبی ست از این روزهای بی رویا. روزهای مُهلک ِ مُرده زادگی و مُرده گی و دلگیری. روز های نا تمامی ِ مجنون ِ افسانه ها. روزهای هیچ شدگی . هیچ شدگی !

من ، امشب ، خسته تر از این همه حرف ام !

+  شانزدهم آذر 1388    سیاوش . ص  | 

خواندن در وقت ِ معصيت

1-

شانزده ِ ماه ِ آذر ؛ حرف که زیاد است، کجاست کلام ؟

تمام ِ این چند سال ِ این روز را در دانشگاه تهران بودیم، بودم یعنی. تصویرها همیشه یکی بود، با تغییراتی در حد ِ جزئیات. پلاکارد ها رنگ عوض می کردند و شعار ها به روز می شدند. هر سال، میله های سخنگوی در ِ پنجاه تومانی بودند و ماموران و دوربین به دستان ِ پشتش. فیلمبردارانی که حتا از ساختمان های بلند روبه روی دانشگاه هم در پی ِ صید طعمه بودند. طعمه ای از جنس ِ آگاهی. دنبال ِ کسانی بودند که ساکت نمی شدند، تسلیم هم نمی شدند ؛ جلوی به تسخیر در آمدن ِ شخصیت شان ، تحقیر شدن ِ شعور شان و نابود شدن ِ شهر شان و کشور شان حرف می زدند.

آنها که خواب دیده بودند عشق در راه است و ضیافت آواز چشم به راه است.

بله، تصویرها همیشه یکی بود. اتوبوس های درب و داغان ِ شرکت واحد که قرار بود دیواری باشند بین دانشگاه و مردم. مردمی که آنطرف خیابان، جلوی کیوسک روزنامه فروشی ایستاده بودند و به بهانه ی خواندن روزنامه ها ، خواندن تیتر های کثیف ِ کیهان و تیتر های محافظه کارانه ی چند روزنامه ی اصلاح طلب، زیرکانه سعی می کردند بفهمند دانشجو ها چه می گویند. چه می خواهند. مگر غیر از این بود که حرف های آن عده ی داخل دانشگاه، حرف های آنها هم بود ؟ مردم، شوق شنیدن ِ شعار ها را در جیب های خود مخفی می کردند. میان ِ انگشتان ِ دست شان که در جیب شان بود و نمی توانست بیرون بیاید. هوا سرد بود !

تصویر ها یکی بود. هوا که رو به تاریکی می رفت، مردم خیلی وقت بود که رفته بودند. در های دانشگاه باز می شد و همه با ترس و لرز ، با نگاه هایی به این سو و آن سو، می آمدند بیرون. اگر چشم شان نصیب ِ پارچه ی سیاه رنگ ِ سیاه پوشان و ماشین ِ سیاه شان نمی شد، می آمدند به خیابان و راهی ِ خانه و خوابگاه می شدند. صدا شان در نمی آمد. نه از فریاد های صبح تا غروب شان، از بغض. مردم در نهایت آرامش و امنیت ، قدم می زدند و تفریح می کردند. انگار جز آنها که جلوی کیوسک روزنامه فروشی بودند، بقیه هیچ نمی دانستند. چرا می دانستند، اما خب، همیشه برای راحتی، کوچه ای هست به نام ِ علی چپ . کوچه ای طول و دراز و امن !

آنها که از دانشگاه آمدند بیرون و صید نشدند، آنها که صدا شان خفه شده بود، سوار اتوبوس می شدند. مرد ِ کناری ، زن ِ کناری به شان می گفت : صدات چرا گرفته ؟ آنها توضیح می دادند و سعی می کردند بگویند که رفیق شان را فقط برای یک جمله ، برای یک حرف ، یک کلمه، اخراج کرده اند. رفیق شان ، با هزار بدبختی قبول شده بود و هزار بدبختی ادامه داده بود. رفیق شان راحت اخراج شد. رفیق شان راحت به زندان رفت، راحت درد کشید، راحت خسته شد و راحت رفت. گاه از کشور و گاه از دنیا. همه همدردی می کردند، ولی فقط همین. همین را هم البته خیلی شان نداشتند؛ همین یک ذره احساس و شعور.

بله ، بله ، تصویر ها یکی بود. با اندک تغییراتی در جزئیات. تا پارسال کسی به فکر آن عده ی پشت ِ در ِ پنجاه تومانی نبود. نمی دانم حق این بوده یا نه. نمی دانم تقصیر داشتند یا نه.

امسال، سال ِ دیگری ست. سالی که از همان بهار ش پیدا بود که نکوست !

امسال، مردم ِ جلوی کیوسک روزنامه فروشی، آنقدر زیاد شده اند که کوچه ی علی چپ را خلوت کرده اند. حتا یکسری می گویند دیگر بن بست شده ! بسته و تعطیل شده !

2-

شاید مسخره به نظر بیاید. با آنکه خیری از دانشجویی و دانشگاه ندیده ام، هنوز هم از اینکه دانشجو محسوب می شوم ، بدم نمی آید. نه از خود دانشجویی، بیشتر از اسمش. گفتم که ، مسخره به نظر می آید. ولی چه آن زمان که الکترونیک می خواندم و با پوچی خالص، کمکم کردند که تمامش کنم، و چه حالا که به طرز ابلهانه ای، مدیریت را در یکی از خنده دار ترین دانشگاه های مملکت و خاورمیانه و دنیا ، مدیریت می کنم ، از اینکه دانشجو هستم بدم نمی آید. انگار یک جور هایی باعث می شود فکر کنم به قدر کافی انرژی و نفس دارم ، هنوز. نمی دانم دارم یا نه. فکر می کنم دارم. تنها نکته ی مثبتش همین است. هرچند، با تمام ِ اینها، کم کم دارم از دانشگاه منصرف می شوم. راستش حس می کنم آن نکته ی مثبتش را هم دارم از دست می دهم. البته هنوز مطمئن نیستم. برای همین هم همچنان دانشجو ام و می توانم برای روزش بنویسم. برای همین هم، اگر بشود، شانزدهم ِ امسال را از دست نخواهم داد. شاید آخرین سال ِ دانشجویی باشد ! آخرین سال ِ جوانی !

3-

در این چند هفته بگیر و ببند شان شدت گرفته و حکم های تعلیق و اخراج و هزار کوفت ِ دیگر را یکی پس از دیگری صادر می کنند. سالهای پیش که خبر های حکم دوستانم را می گرفتم، کمتر خسته می شدم. الان بیشتر. راستش چون تقریبن دوستی نمانده بود که طعم حکم اینها را نچشیده باشد، فکر می کردم دیگر اینطور خبری، حداقل در مورد دوستانم، در مورد کسانی که می شناسمشان، نخواهم شنید. اشتباه می کردم. به تازگی یکی از همین ایستگاه های عزیز ِ " اتوبوس آبی "، یکی از خوب هایش، حکم اخراجش را گرفت. یکی از اولین ایستگاه های " اتوبوس آبی ". اسمش را نمی آورم . نمی دانم اجازه دارم یا نه.

4-

تصویر ها تا سال ِ پیش یکی بود. امسال نیست. برای من هم امسال فرق دارد. کمتر کتاب های سفید را دوره می کنم !

شانزدهم ِ ماه ِ آذر ، یکی از مهمترین روزهای زندگی ام بوده. نمی دانم تلخ یا شیرین. روز ِ مهمی ست برایم. از دستش نمی دهم، اگر بشود.

5-

من بيداري ِ آواز را خواب ديده ام.

دانشجو ، براي روز ِ تازه ، براي شعر تازه ، اجازه بي اجازه. بخوان سرود ِ آزادي و زندگي را ... 

 

دانشجو ، روزت مبارک.

 

+  دوازدهم آذر 1388    سیاوش . ص 

قطره ها

اگر روی پشت بام یکی از ساختمان های اطراف محل تجمع می ایستادی، روی یکی از آن پشت بام ها که زمانی جایگاه مخفی شدن بود، نقاشی ِ آبرنگ ِ ماهرانه ی یک نقاش را می دیدی که همه ی مردم ِ کنار هم را با تمام ظرایف شان کشیده بود. یک نقاشی، با جزئیاتی لطیف که در آن همه غرق در رهایی بودند. وسط تابلوی نقاشی ، پسری به نام پاول ، با موهای روشن و براق و چشم های درخشان و دختری به نام مارینا، با موهای بلند ِ قهوه ای و چشمان آبی می دیدی که در آغوش هم بودند. هر دو پالتوی گرم و بلندی پوشیده بودند. گوشه ی تابلو هم عکس پسر جوانی با موهای لخت و لبخندي بر لب، در دست یکی از مردم بود. زیر ِ عکس نوشته شده بود : " در یادمان می مانی ".

پاول ، عاشق مارینا بود. چند سال قبل از ریختن دیوار و بعد که دیوار فرو ریخت هم، عاشقش بود. مارینا دیگر نمی خواست پاول را دوست داشته باشد. می خواست خودش باشد و خودش ، و این را درست در تجمع جشن وار ِ مردم گفت. دقیقن زمانی که خبر رسیده بود دیواری بین ِ شرق و غرب وجود ندارد و به جایش تکه های سیمانی ِ لحظه های گند ِ گذشته، در دست آلمانی ها این طرف آن طرف می شود.

هوای پراگ، سرد ِ سرد بود. پاول دست ِ مارینا را گرفته بود و تلاش می کرد کمی گرم شود و گرمش کند. وقتی که گروه های مردم یک به یک در هم شدند و خیل جمعیت به قدری شد که کار را تمام شده بدانند، دلش می خواست مارینا را بغل کند و شادی اش، آرامش و آزادی اش را با خنده ها ، شاید هم گریه های بلند، فریاد بزند. مارینا فقط چند قطره اشک ریخت و نگذاشت دستان ِ به هوا رفته ی پاول ، تن اش را در خودشان بگیرند و حتا فکر این کار را بکنند. مدتها بود تصمیم اش را گرفته بود. گرچه تلخ بود و پر از افسردگی، اما برای خود پاول بود. باید بر قراری که با خودش گذاشته بود پایبند می ماند ؛ اگر می شد.

از همان شب بود. آن شب که برادرش خودکشی کرد ، سردی هایش با پاول آغاز شد. می دانست که پاول هم می داند و تنها برای بیشتر سردی ندیدن ، به رویش نمی آورد. می دانست که پاول چقدر دوستش دارد.

آسمان نیمه ابری و یخ ِ شهر، تاریک شده بود. رسمن اعلام شد دوران سخت ِ بلوک سیمانی به پایان رسیده. آنها، بی هیچ زد و خوردی تسلیم صدای موزیک ِ سقوط دیواری شده بودند که از چند سال قبل تر شروع شده بود. دیوار ِ برلین، چند کیلومتر آنطرف تر بود. پاول در بهت شنیدن حرف های مارینا بود. همه می رقصیدند و می خواندند. مارینا به مردم زل زده بود و بعد از سخنان نسبتن طولانی اش با پاول، ساکت مانده بود. خودکشی برادرش را تمام دنیا فهمیدند. او در اعتراض به سیاست های سختگیرانه ی دوران پس از بهار خودش را کشته بود. برای رهایی از خفقان ِ خفه کننده ی جاری در جامعه که پس از حمله ی شبانه ی سربازان پیمان ورشو آغاز شده بود. چند سالی از هجوم تانک های برژنف و دار و دسته اش به چکسلواکی ِ از راه به در شده که پای در سوسیالیسم با سیمای انسانی گذاشته بود، می گذشت که برادر مارینا خودش را کشت. مردم، سه شب ِ پیاپی به احترام برادرش شمع روشن کردند و با او همدردی کردند. از آن شب، مارینا نمی توانست بی عذاب وجدان خوشی کند. عاشق پاول بود هنوز هم. تنها کسی که باور می کرد او پاول را دوست ندارد، خودش بود و خودش. آن هم فقط گاهی اوقات. هر چقدر سعی می کرد عشقش به پاول را تمام کند، نمی شد. حتا وقتی که داشت با حرارت حرف از جدایی می زد هم، آنچنان به چشم های پاول خیره مانده بود که نزدیک بود خراب کند همه چیز را. خراب نشد. به پاول گفت دیگر نمی توانند با هم باشند. او را می دید که مبهوت به اطراف نگاه می کند و نمی داند چه کند. همانطور که خودش نمی دانست چه کند.

پاول و مارینا ، در میان مردم ِ مست از شادی، مثل ِ قطعات ناهمگون ِ یک پازل بودند. مثل پرستو هاي جدا مانده از دسته. خبر های خوش، بی هیچ توقفی مخابره می شد. دیگر به پایان رسیدن حکومت مستبدان قطعی شده بود.

مارتا ، خواننده ای که سالها از خواندن محرومش کرده بودند ، به روی سکوی مرکز خیابان آمد و با چشم های پر شده ، شروع به خواندن آهنگی کرد که از آخرین باری که خوانده شده بود، سالها می گذشت. آهنگی که پاول و مارینا و خیلی های دیگر ، با آن عاشق ِ هم شده بودند.

صورت ِ تک تک مردم، به صورت غیر قابل وصفی شادمان بود. از مدتها پیش می دانستند کابوس شومی که از بیست اوت 68 شروع شده بود به قطره ی آخر خواهد رسید. اما دیدن ِ ریخته شدن ِ آخرین قطره ها، نمی گذاشت در نهایت شادی به سر نبرند. آن روز برای همیشه در تاریخ می ماند و این مهم بود. ریخته شدن آخرین قطره ها. ریختن دیوار ها.

مارتا همچنان می خواند. پاول دیگر نمی توانست تحمل کند. می خواست قبل از تمام شدن، برای آخرین بار مارینا را حس کند. در دلش سعی می کرد به چیزی فکر نکند. نمی شد. دوان دوان نزدیک مارینا شد و قبل از آنکه مارینا بتواند عکس العملی نشان دهد ، او را محکم ، در آغوش گرفت و طوری فریاد زد و گفت دوستش دارد که اگر زمان دیگری بود، توجه همه ی شهر را جلب می کرد. آن شب به قدری همه خوش بودند که فریاد پاول میان صداها گم بود. تنها چند نفر به آن دو نگاه کردند و لبخند زدند.

مارینا چند دقیقه ای بود که منتظر اینطور حرکتی از سوی پاول بود. پشیمان شده بود از حرف هایش. خجالت می کشید برای نزدیک شدن به پاول پیشقدم شود و تنها بسنده کرده بود به نگاه های زیرزیرکی. خودش هم نمی دانست که چه چیزی باعث شده بود از حرف هایی که مدتها رویش فکر کرده بود برگردد ؛ حداقل به طور موقت. شاید دیدن ِ این همه خوشی. این همه بی خیالی. می دانست پاولی که او می شناسد ، به همین راحتی عشق اش را تنها نمی گذارد. آن هم در شروع دوران ِ احتمالن خوب ِ پس از این. باز هم به برادرش فکر می کرد و به مارتا و صدایش، که در تمام پراگ، تمام دنیا پیچیده بود.

 پایان

                                                                 ***

 

+  هفتم آذر 1388    سیاوش . ص  | 

شهر ِ ملال

این دیگر داستان نیست. باور کنید که این دیگر داستان نیست. حداقل داستانی از طرف من نیست. شاید نویسنده ای گوشه ای از عالم نشسته و بی آنکه بداند شخصیت های داستانش چه می کشند ، می نویسد و می نویسد و ، می نویسد. شاید نوشته ی امروز هم بخشی از رمان جناب نویسنده است. نوشته ای که گوشه ای از تلخی مکرری ست که گریبان ها را گرفته و می دانید که ، ول نمی کند.

بعد از نوشتن ، سراغ تقویم رفتم و دنبال اتفاقی ، حادثه ای و چه می دانم ، تولد یا مرگی گشتم. فکر کردم چه بهتر است این حرف های تکراری را در کلیشه ی اینگونه نوشته ها جای دهم و بگذارم اش به مناسبت ِ مناسبتی ؛ آن هم در اینجایی که اصولن در هر قالبی ، همه چیز باید به همه چیز بیاید. پس بگذارید من هم تکرار باشم و تکرار ، بگذارید وقتی حرف ، حرف ِ تکرار است ، همه چیز ، همه چیز تکراری باشد ، تکرار باشد و تکرار. اشکالی دارد ؟ شاید همین تکرار های گاه و بیگاه هم که نبود ، دیگر هیچ هم نبود. نه ؟

سحرگاه دوم آذر 64 ، پاریس ، شاهد مرگ غلامحسین ساعدی بود.

 در پاريس هستم. شهر خودكشي و ملال. شهر فاحشه ها و دلال ها. جان آدم را به لب ميرساند. مطلقا جايي نميروم و ابدا نيز حوصله ندارم. در يك اتاق دو متر در دو متر زندگي ميكنم. اندازه ي سلول اوين. هر وقت وارد اتاقم ميشوم، احساس ميكنم به جاي اتاق پالتو پوشيده ام. روزهاي اول ورود تمام حضرات به سراغم آمدند. از بختيار بگير تا گروههاي عجيب و غريب. آب پاكي روي دستشان ريختم. سر پيري ديگر نميشود با ريش امثال ما بازي كرد. با وجود اين ول كن نبودند و نيستند.

پاریس از رو به رو که نگاه میکنی ماتیک زن است و از پایین گُه سگ

تمام شبها را تقريبا مينويسم و صبح ها افقي ميشوم و بعد كابوسهاي رنگي ميبينم. تازگي علاوه بر هيكل هاي عجيب و غريب، توده اي ها و سگهاي پاريس هم در خواب من ظاهر ميشوند.

ميترسم از مامور گمرك، از متصدي مترو، از مهماندار هواپيما، از آژان، از سرباز و

هر وقت كه چشمم را باز ميكنم ميبينم اينجا هستم، فكر خودكشي به سرم ميزند. ولي خيلي مقاومت ميكنم. زود به زود مريض ميشوم. بدجور افسرده هستم. مطلقا اميدي به چيزي ندارم. من فكر نميكنم كه آن «موجودات آشوب زي» به زودي گورشان را گم كنند

اینها را ساعدی گفته بود

و اما ؛

یک سال ِ دیگر ، چندین و چند جسد ِ دیگر ، ده ها شکنجه شده ی دیگر ، صد ها به بند رفته ی دیگر، هزاران ظلم ِِ دیگر ، دهها ظالم ، ظالم دیگر دارند اضافه می شوند به سی سال ِ قبلترش. سی سال ِ گُهتر ِ قبلترش.

در این دیار و برای ما ، بیشتر به لطف و مرحمت این سی سال و عالیجنابانش ، هر نسل سعی می کند خود را آن نسل ِ سوخته ی نامدار معرفی کند. راست اش را بخواهید ، فکر کنم همه گوشه ای از سوختگی اند ، همه سوخته اند. اینجا غیر سوخته پیدا نمی شود.

آنها که جوانی شان را ریختند کف ِ خیابان ها ؛ به نام های مختلف و شکل های مختلط ، یکی شان مجاهد و یکی دیگر توده ای و آن یکی مسلمان. ریختند و ته نشین شدند در بازی ِ پوچ و مسخره ای که هیچکس انگار فکرش را نمی کرد. مسلمان ها چند دسته شدند برای خودشان و بعضی شان ، فقط بعضی شان ، سالها بعد فهمیدند که مادربزرگ شان راست می گفت : دنیا می چرخد! دنیا گرد است و چرخ می زند!

جز مسلمان ها ، بقیه همچنان باید می رفتند آن جا که اوین بود اسمش. می رفتند آنجا و می فهمیدند آزادی ، چه اندیشه و عقیده و چه باقی شعار های ظاهرن زیبای کنارش ، تنها ساخته شده اند برای فریاد شدن ، برای شعار شدن و شعار ماندن و بیشتر ، رویایی اند که گاهی حتا در خواب هم نمی شود دید. باید می فهمیدند که اینبار ، بعد از اوین و انفرادی هایش ، طناب های دار و گلوله های سربی ِ داغی ست که تن را ، روح را پاره می کند. باید با تمام ِ وجود درک می کردند که تابستان ، فصل ِ گرمی ست. باید می دانستند که از این پس، عدالت، چیزی ست مثل ِ قبل، مثل ِ شمشیر ِ تیزی که یک روز این را نصف می کند و یکروز آن را. شمشیری البته تیز تر از پیش.

آنهایی که کودکی شان ، از انقلاب و از جنگ ، هیچ ندید و نفهمید. هیچ ، جز جماعت عظیم فریاد زننده و آهنگ های حماسی سر ِ کوچه ها ، بمب های کیوسک تلفن و موشک های 9 متری ِ صدام و تشییع پیکر های نحیف ، آژیر های غمگین ِِ شبانه و چراغ های خاموش و بازی ِ پیدا کردن ِ نقطه ی فرود ِ موشک. هیچ چیز را لمس نکردند و ، بزرگ تر هم که شدند ، جوان که شدند ، روزی از بهار ، دوم خرداد روزی ، به امید اصلاح ، تکه کاغذ ِ چروکیده ای را به زور ، در صندوقی کردند و رفتند دانتشگاه و یقین داشتند " فردا روز ِ دگری ست ". اما باز هم تابستانی ، روز ِ گرم ِ تیری ، کتک خوردند و شکنجه شدند و مردند و دیوانه شدند و آخر سر هم ، تاوان همه اینها را از ماشین ریش تراشی گرفتند که دزدیده شده بود. از آن روز برایشان اتهامی به اسم ِ " اقدام علیه امنیت ملی " ماند و مشتی ترس ِ همیشگی و تصویر ِ پیراهن خون رنگی در مجله ی تایم ! سهم شان همین بود و تمام.

آنها که نوزادی شان ، شیر خوردن شان ، با جنگ و خونخواری اش بود. با اشک های مادر برای پدری که خلاصه می شد در یک قاب ِ عکس ِ کهنه روی طاقچه و پلاکی که اسمی داشت شبیه ِ اسم خودشان. پدر ، تنها کاری که برایشان کرد ، انتخاب اسمی بود که آرزویش بود. اسمی که در سنگر ِ دلگیر و خاک آلود ، توام با صدای سوت کر کننده ی موشک ها و نور های منزجر کننده یِ قرمز و زرد ، انتخاب شده بود. همان ها بودند که نوجوانی شان ، با خرداد 76 و روزهای سخت ِ بعدش عجین شد. با امید و واهمه ، با آنهمه اضطراب ناخودآگاه و صدا های سرسام آور، با ضجه های پدر و مادر ، برای برادر بزرگتر ، خواهر بزرگتری که فراموش کرده بود غیر از 209 ، جای دیگری هم برای خواب پیدا می شود.

بعد ها ، نوبت نوبت ِ آنها بود که بسوزند. درس ، که نه ، نگذاشتند. کتاب ها خواندند و به کمک شان چیزهایی فهمیدند که نباید ؛ نوشتند ، برای حقوق نادیده ، ناشنیده ی جامعه شان ، آستین بالا زدند و دستگیر شدند ؛ یک ساعت ، ده ساعت ، یک روز ، 100 روز فحش شنیدند و کتک خوردند. آزاد که شدند ، مشوش بودند و می دانستند قبلی ها بیشتر سوخته اند و آنها هم باید فعلن می سوختند و دیوانه می شدند. همینطور هم شد. خرداد 88 و بعدش ، نمی گذاشت هیچ چیز ِ تلخی ، فراموش شود. آتش همچنان برایشان ، برای همه شعله می کشید.

آنها که کودکی شان ، نوجوانی شان مصادف است با روزهای پس از خرداد 88 و ... . تمام تلاشم را کردم که بگویم " کاش نسوزند " ، ولی نه ، اینها هم دارند می سوزند. صدایش می آید و چقدر نزدیک است این صدای لعنتی. کاش اشتباه بشنوم. کاش اینها دیگر با اضطراب ، با تشویش ، با ترس بزرگ نشوند.

سیزده آبان ، ظهر بود که دبستان پسرانه ای در حوالی دانشگاه تهران تعطیل شد. پسرکی که به زور هشت سالش می شد ، دست رفیقش را گرفته بود و با صدای گرفته و نفس نفس زدن های پی در پی ، با رنگ ِ پریده ، با ترس ، گزارش رسیدن ِ " باتوم به دستها " را به نزدیکی مدرسه شان می داد. ترسیده بود و فکر می کرد باتوم به دستها ، آنها را هم خواهند زد. نمی دانستم به موقعیتی اینچنيني بخندم با بگریم. روبه رویش نشستم و گفتم باتوم به دستها با شما کار ندارند که ؛ باور نکرد.

 

پانوشت : از آن موقع که خاطرمان است ، مدام و بی وقفه یاد گرفته ایم بگوییم : " این نیز بگذرد " و من ، ما نمی دانیم اگر این چند کلمه هم نبود ، چه می شد. چطور قرار بود تمام اینها را توجیح کرد. آن هم به این سادگی ؛ همه چیز می گذرد پس " این نیز بگذرد ".

اصلن می دانید چیست ، دیگر مطمئن شده ام که بودن یا نبودن ، حداقل برای ما ، مسئله ی خاصی نیست. گذشت آن دوره که می گفتند " بودن یا نبودن ، مسئله این است ". آن برای شکسپیر بود و هملت اش. برای ما ، بودن یا نبودن ، به قول شاملو مان ، وسوسه ای ست تنها و تنها ... .

پانوشت : با همه ي اين احوال، مي خواهم اميدوار باشم. به قول شاعر : که نامرديم اگر پيمان گسستيم ...

............................

امروز ، چهارم آذر است. در این چند وقت، شوکه شدن هم دارد به دیگر عادت هایم اضافه می شود ؛ به شکل های جور واجور. حسین، نوشته است تمام. معنی اش انگار دیگر ننوشتن است. کاش اینطور نباشد. فقط همین

  

+  یکم آذر 1388    سیاوش . ص  |